یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

شعر : کودکی


آنقدر کهنه شدم
کودکیم با من سالها فاصله دارد
می فهمی
دیگر از جو پریدن عیب است
 بستنی خواستن گریه نمودن عیب است
بد منظره است روی یک تاب بشینم تاب بازی بکنم
می فهمی
واقعا داخل یک کوچه دویدن بد نیست
من از این عیب خودم شرمندم
که دگر
مثل آن کودک لج باز
هوس بستنی و گریه نمودن کردم.
لیک
در کودکیم
آنقدر عقل در این مغزم بود
که بدانم
سر هر جو نپرم
لج هر چیز نگیرم
گریه بیهوده نباید بکنم
آنقدر فهمیدم
که دگر سال به سال
دیر شد گریه کنم
از سر جو بپرم
 آن قدر روز گذشت
تا به امروز رسید
که دگر دیر شده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

در صورتیکه می خواهید نظر بگذارید باید از منوی نمایه گزینه مورد نظرتان را انتخاب کنید. می توانید گزینه نام و ادرس اینترنتی برای ثبت نام و ادرس وبلاگتان انتخاب کنید و یا با انتخاب google از ID جی میل خود استفاده کنید یا با انتخاب ناشناس بدون نام نظر بگذارید. از نظرات شما استقبال می کنم و ممنون از توجه و لطفتان.
پرشکوه