‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

یک اشتباه سه حرفی


سال دوم دانشگاه بودم ان موقع انجمن ادبی نوپایی در دانشگاه داشتیم یک روز در انجمن، مجله انجمن ادبی کرج را دست سعید بی نیاز دیدم مجله را از او قرض گرفتم و کپی کردم و پس دادم. شعرهای بچه های کرج قوی بود به خصوص بعضی از شعرها راستش نمی خواهم به جاده خاکی بزنم فقط می گویم کدام شعر امروز برایم اهمیت دارد.

تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت...
این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است
من باورم نمی‌شود، اخبار هیچ‌وقت...
حیفند روزهای جوانی، نمی‌شوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟... هیچ‌وقت!
بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

شعرهای محمد



این شعرهای محمد است:

 (1)
شیطان دشمن خداست
خیانتکار به خدا
از او متنفر باشید 
و هیچوقت او را درک نکنید
به خانه او سنگ بزنید
و حرفهای او را بشکنید
حرفهای او بد است
و از خدا نفرت دارد
انسان از او بدش می اید
و بدها او را درک می کنند
روزی می رسد که او از بین می رود
بهتر است هیچوقت هیچوقت از ایمان خدا نگذریم
مثل امامان مهربان و همیشه دل شاد

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

نقشه شاعرانه رشت

دیدم بد نیست از نگاه شاعرانه نقشه شهر رشت را ببینم پس با کمی جستجو در دیوان شاعران شعر های زیر را یافتم:

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

شعر : سکوت بره ها


آن شعر متولد نشده به این مکان جدید منتقل شد:
---------------------------------------------------------------------------------------------
این روزها 
هر چیز ساده نیز هدفمند است
می خواستم به خنده ترا میهمان کنم
دیدم که حجم هوا بین ما کم است
بر چهارراه حوادث در انتظار
من ایستاده ام که بیایید خط دومی
تا با آخرین بلیط 
فیلم سکوت بره ها را ایستاده ببینم


بگذار زمان بگذرد 
تا  حجم خرد شدن 
استخوانها را حس کنی.

یک سال پیش در همین روز:

غم در عاشورا


۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

شعر: این شعر اشتباه است


من دوباره اشتباه می کنم
راه می روم راه اشتباه می روم
تو نگاه می کنی اشتباه می کنی
من سکوت می کنم 
تو سکوت می کنی
این سکوت تو اشتباه من!

اشتباه ناگزیر من
در میان حرفهای ساکتت آب می شود

من دوباره می روم
بغض خسته ای شکسته است
تو نگاه می کنی اشتباه را!
من میان قاب پنجره دور می شوم
می روم می روم
از نگاه پنجره دور می شوم


من نشسته ام
کنار خستگی روزهای رفته ام
با لباس راه راه 
منتظر به ساعتی که 
درمیان راه خواب رفته است.
راستی حرف آخرم برای تو:
"من اشتباه نکرده ام"

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

باز باران

تنها دلیلم که در پست قبل باز باران گلچین را نیاوردم فقط برای این بود که محکوم به خاطره بازی نشوم وگرنه دلم می خواست تمام باز باران را بیاورم. می خواهم خاطره بازی را ترک کنم اگه ترک هم نکنم کم کنم که دوستان را آزار ندهد دارم مثل معتادها خودم را به تخت می بندم تا ذهنم را از خاطره سمزدایی کنم. اما بتی جان نمی شود تو که من را می شناسی چه ذهن فعال برای خاطره دارم تازگیها کشف کرده ام که همه پرشکوهیها همین ذهن خلاق را دارند مثلاً چند وقت پیش که مرضیه رفته بود پیش آقای دکتر چقدر خاطره برایش تعریف کرده بود و آنقدر جذاب و شیرین که کف مرضیه بریده بود فکر کرده بود دکتر چطور در فرانسه توانسته بود زندگی کند با توجه به دلبستگی شدیدش به پرشکوه یا فالمثل همین دوست عزیز پرشکوهی مان Bohlolghpo که عضو وبلاگم است چقدر برای من از پرشکوه و پدر بزرگ و خاله خاطره داشت که تعریف کند. دور اطرافم را هم نگاه می کنم دوستان و آشنایان و فامیلهای پرشکوهی مان هم همین خصلت را دارند نزدیکتر میآیم می بینم که مامان و بابا هم این خصلت را دارند. بگذریم که  شدت و حدتش در افراد فرق می کند. همه این صغری و کبری را چیدم که پی خاطره بازی به تن بمالم و شعر کامل باز باران را بیاورم و بگویم
بارها من گفته بـودم ترک جام و می کنم
گفته بودم تـرک می، اما نگفتم کـی کنم

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

خواب کودکانه

اون شعر من رو داشته باشید و حالا یه شعر از مرضیه:
کودک که همیشه شیطنت با او بود
بیدار به فکر جعبه جادو بود
آرام کنار تخت مادر خوابید
چون موقع شب بخیرکوچولو بود

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

شعر : غم بابای قصه ها

از غصه هاش بود که آدم نمی شود
تقدیر بخت اوست که بی غم نمی شود
بابای قصه ها چه غمگین نشسته است
معلوم بود ماتم او کم نمی شود
با بغض نیم خورده ای خود حرف می زند
آن روزهای خوب فراهم نمی شود
این جمله ها هیچ به گوشش نمی رود
آینده هیچگاه که مبهم نمی شود
باوربکن که قصه غم آخرش رسید
شادی و غم دوباره که درهم نمی شود
لبخند مبهمی به من زد و با سئوال
باور کنم این کمرم خم نمی شود؟

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

شعرهای کودکیم

باز باران
 با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه

من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو

می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی

يادم آرد روز باران
 گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:

کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک ..."
 این شعر رو به خاطر دارید که توی کتاب کلاس چهارم با سانسور چاپ شده بود بهتر بود می گفتم با کمی حذف نه سانسور. حالا وضعیت هوا همین طوریست یعنی باران با ترانه به سر و صورت پنجره می خورد و هوا را تلطیف کرده.

یادآوری این شعر من را به  یاد شعرهای زیادی در بچگیم انداخت که حالا دیگر در کتابهای نیستند یا کتابهای درسی از من دورند که من به سختی آنها را به یاد می آورم مثل همین شعر. نمی دانم کدام یک از این موارد را به یاد دارید:

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

فردا

من به فردا می اندیشم
به همان فردایی که بعد از امروز می آید
من هنوز منتظرم
شاید فردا مثل امروز نباشد!!!!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

کور سوی امید

فیتیله چراغها را پایین کشیده اید
از پشت هر نوری
صدای
حرفی
کلامی
می خواهید چیزی برون بیایید
چیزی شبیه شعر
چیزی شبیه
من
این روزها
قحطی حرف است
قحطی دنیاست
اصلا کسی به فکرکسی نیست
بگذار پنجره ها را ببندیم 
و فیتیله چراغها را بالا بکشیم
تا این کور سوی امید
با فوت های آخرمان
خاموش نشود.

واقعیت جاری

صدای باز شدنها
صدای بسته شدنها
صدای رفتن از اینجا
سکوت
صدای قدمهای ممتدی در باد
صدای......
و حال باز کن
چشمی را که بسته بود
ببین واقعیت جاری را!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

Sale

In the morning, when I hear the sound of wind in street.
I immediately open the door.
I bawl "breeze, I have a broken heart,
how much is it?"

poem from Omran Salahi

Border

We went to the border edge.
land was divided in to two parts.
we were in this side, and they were in that side.
sentinels were on the watchtower.
they saw us.
I was wide eyed, and I saw sparrows.
they went yo trip without passport.

poem from Omran Salahi.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

شعر : گه گاه

گه گاه طرحی از نو می زنم
با خاکستر مداد سیاه


گه گاه روبروی خانه خالی
زیر رگبار نگاه خویش
خط خطیهای
ز بودن می کشم


گاه من مثل خودم هستم
زیبا از سرودن و گفتن
یا کشیدن ودیدن


گاهی کنار پنجره ایستادن
نگاه را به کثیفی شهر می دوزم
تا زیر باران سیل آسا
یک شهر زنده ببینم.


امروز چترم را جا می گذارم
تا در زیر چتر بزرگ آسمان
قدم بزنم
تا خیس برگردم و واقعیت بودن را حس کنم.


امروز یک شنبه واقعیست بگذار آسمان بگرید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

صبح

باران اشکهای یک ابر 
در گودالهای چرک آلود
کنج خیابان
و تایری دوار
با سرعت 
 در میانه گودال
بارش گل بود بر واقعیت روشن
صبحی به زیبایی امروز
با موهای بافته شده
و رفتگر که واقعیت کثیف را جارو می کند
خستگی نیامدن صبح دارد تمام می شود
دارد با ناله آغاز می شود
صبحی که خورشید رنگ پریده 
در آن می خندد
هنوز میان گره کور ماشینها گیر نکرده ام
و خمیازه ام را با طعمی از خستگی نخورده ام.
امروز صبح آغاز شده است
من بیدارم شما
 چطور؟

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

خطوط

چراغ قرمز بودن که دید
نشست تا سبز شود
خسته شد
سکوت را شکست
از خط قرمز بودن گذشت
گاز نایستادن را داد
تا با تمامی حنجره اش فریاد رفتن سر بدهد
و از انتظار کشیدن رها شود
این روزها نشانه رفتن را
در دستهای ماندن بسته است.
او به من قول داده است
کنار خط عابر پیاده بایستد
زیرا هنوز هم کودکان
ظهر ها از مدرسه تعطیل می شوند
و با خطهای راست و خمی
که در ذهنشان است
از این خطوط عبور می کنند.
باید رها برود اما
گاهی هم بخاطر خدا بایستد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

شعر : بهار در پنج پرده

پرده اول:
یک نفر با چهره ای سیاه
با جامه ای سرخ
فریاد می زند
"عمو نوروز اومده
امسال امروز اومده"
فریادهای او درلابه لای
خرید مردمان شهر محو می شود

پرده دوم:
دیروز یک شکوفه تنها
بر انتهای شاخه ای 
در زیر بارش ابریشمی باران پرپر شد
او هرگز این بهار را ندید


پرده سوم:
تنگ کوچک ما
در انتظار ماهی قرمز نشسته بود
که ناگاه 
با ضربه ای به نرمی یک
تلنگر کوچک
از روی میز بر زمین افتاد
حالا ماهی قرمز در انتظار تنگ نویی بود.


پرده چهارم:
وقتی بهار خانه ما را گم نمی کند
دیگر چگونه کفتر کوچک
بر روی تراس ما لانه نسازد
زیرا بهار با اوهمیشه
همسایه است.


پرده پنجم:
عیدی امسال ما
شاید ترانه ای از صبر باشد
جایی که 
تبریکهای ما به آن ختم می شود.



۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

دعای سفر

از پس شیشه  صدا خواهم کرد
"نگرانم نشوید سر هر پیچ دعا خواهم کرد
به خدا بسپارید دلتان دریا باد"
و دل از علقه رها خواهم کرد
مادرم دست تکان می دهد از دوربه خودم می گویم
"غصه را از دل او باز جدا خواهم کرد"
ما در این پیج و خم جاده چنان می رفتیم
یاد من رفتم دعا یا که چه ها خواهم کرد
صبح شد آخرین پیچ به من نزدیک است
یاد من هست،لحظه ای مکث دعا خواهم کرد
"آنچنان کن که به مقصد برسم
بعد ازآن هرچه بخواهی خدا خواهم کرد"

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

راه اشتباه

گاه گاه
راههای اشتباه
می رود به سمت چاه
یا به سمت کور راه
یا به سمت یک جنگل سیاه

لیک با من است 
یک علامت سئوال
کدام راه از هزار راه هست اشتباه؟