‏نمایش پست‌ها با برچسب کودکی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کودکی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

سالهای تحصیل


اولین بار این خلاصه نویسی درباره دوران تحصیل را در وبلاگ گلچهره دیدم بعد در وبلاگ خارخاسک. از روایت خاطره بازانه شان خوشم آمد تصمیم گرفتم خودم هم روایت خلاصه وار از دوازده سال تحصیلم بنویسم و دیگران را  دعوت به چنین نوشتنی بکنم. 

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

کارتونهای قدیمی

نظر هاشور در پست قبل من را به این فکر انداخت اسم همه کارتونها و فیلم و برنامه های نمایشی دوران کودکیم را که به یاد دارم جمع کنم. لیستی  که من تهیه کردم شامل 80 مورد است شاید چند تایی را از قلم انداخته باشم اگه شما یادتون است اضافه کنید.

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

خاطره ای از کودکی

وقتی پست فرار وبلاگ شب گردی رو  خوندم یاد خاطره ای از کودکی خودم افتادم بد ندیدم که تعریفش کنم:


۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

کلاس اول

داره مهر نزدیک میشه.  یاد کلاس اولم می افتم با اون کیف جگری چار خونه که روش عکس دانل داک بود که یه گونیا با چند مداد و خودکار و قلمو دستش بود. 

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

شعرهای کودکیم

باز باران
 با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه

من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو

می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی

يادم آرد روز باران
 گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:

کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک ..."
 این شعر رو به خاطر دارید که توی کتاب کلاس چهارم با سانسور چاپ شده بود بهتر بود می گفتم با کمی حذف نه سانسور. حالا وضعیت هوا همین طوریست یعنی باران با ترانه به سر و صورت پنجره می خورد و هوا را تلطیف کرده.

یادآوری این شعر من را به  یاد شعرهای زیادی در بچگیم انداخت که حالا دیگر در کتابهای نیستند یا کتابهای درسی از من دورند که من به سختی آنها را به یاد می آورم مثل همین شعر. نمی دانم کدام یک از این موارد را به یاد دارید: