‏نمایش پست‌ها با برچسب تولد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تولد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

تولد

"تولد آغاز است، آغازهایت نیکو."
امروز زاد روز تولد دو تا از بهترین دوستانمه. تولد یه آغازه. یه لحظه است برای شروع برای تکاپو کردن برای تغییر. تولد اولین لحظه برای شروع یک عمره. لحظه عجیبیه وقتی آدم چشمش رو وا می کنه و این دنیا رو می خواد تجربه کنه تازه باید سعی کنه باید دست و پا بزنه گریه کنه نفس بکشه زحمت بکشه تا بزرگ بشه. تولد چیز عجیبیه هیچ خاطره ای ازش نداری نه دردی رو به یاد میاری نه لذتی رو نه ترسی و وجدی رو، اما بعد از سالها وقتی عمر می گذره می فهمی چه روزی بود. تولد فقط زاده شدن یه بچه نیست گاه تولد یه فکر تولد یه جنبش تولد یه حرکت توی یه لحظه رخ میده یه لحظه سخت برای یه مادر اما یه لحظه عجیب برای فرزند. امروز از اون روزهاست امروز رو فراموش نکنید. یه روز عجیب رو.
الهام و فاطمه دوستان عزیزم تولدتون مبارک.

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

تولد محمد


امروز تولد محمده، براش بهترین آرزوها رو دارم.

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

تولد علی


دیشب تولد علی بود یعنی فردا تولد علی هست ولی به مناسبت تولدش دیروز دور هم جمع شدیم. دیروز از محمد خواستیم که بگه برای باباش چی بخریم محمد طفلکی نمی خواست پیشنهاد لباس بده. حالا شما فرض کنید برای یه آقا می خواین کادو بخرید که لباس نباشه خداییش کادو خریدن برای خانومها مشکل نیست هرشی توی خونه هست بجز سیفون و سطل زباله رو میشه کادو داد به یه خانوم اما درباره آقایون این صدق نمی کنه.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

وصیت نامه

 برای دوستانم گاهی این جمله را برای تبریک تولد می نویسم " تولد آغاز است آغازهایت بی پایان." اما با خودم فکر می کنم آیا می شود این آرزوی محال را برای کسی داشت شاید جاودانگی آرزوی همه ماست و این آرزو از این میل باطنی سرچشمه می گیرد. آری می شود انسان بمیر ولی نامش نمیرد این همان آغاز بی پایان است.

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

تولد

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

27 آبان

27 آبان
امروز بیست هفتم آبانه متاسفانه شعری برای امروز نیافتم. امروز تولد مرضیه است و دیروز تولد مریم بود. تولد هر دو را تبریک می گم. امروز از هشت صبح تا هشت شب سر کار بودم وقت نکردم بلندتر و شاعرانه تر و بهتر تبریک بگویم شرمنده ام که کوتاه می گویم تولدتان مبارک.

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

26 آبان



ساعت
دوازده و بیست و پنج دقیقه ی نیمروز
بیست و ششم آبان .

آفریدگارا
بگذار
دهان تو را ببوسم
غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم
كف خانه ات را
با دمب بریده ی شیطان جارو كنم
متولد شدم
در مرز نازك نیستی
سگ های شما
از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند .
ساعت
دوازده و بیست و پنج دقیقه ی نیمروز
بیست و ششم آبان .

آفریدگارا
بگذار
دهان تو را ببوسم
غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم
كف خانه ات را
با دمب بریده ی شیطان جارو كنم
متولد شدم
در مرز نازك نیستی
سگ های شما
از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند .

پروردگارا
نه درخت گیلاس ، نه شراب به
از سر اشتباهی
                آتش را
                        به نطفه های فرشته یی آمیختی
و مرا آفریدی .

اما تو به من نفس بخشیدی عشق من !
دهانم را تو گشودی
و بال مرا كه نازك و پرپری بود
تو به پولادی از حریر
                        مبدل كردی .

سپاسگزارم خدای من
خنده را
        برای دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نیت گم شدن آفریدی .

با اجازه و لطف شمس لنگرودی تقدیم می کنم به متولد 26 آبان.
پی نوشت: عید قربان بر شما مبارک.

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

تولد فهیمه

  • امروز تولد فهمیه بود تولدش مبارک!
  • به فهمیه  زنگ زدم گفت که رفته سمینار ارومیه  و کلی ازش مهمان نوازی کردند که باعث شرمندگی من بود! نمی تونید، سمینار برگزار نکنید. خوب شد نرفتم از اول می دونستم آخرش چی میشه!
  • فهیمه می گفت در ارومیه سنچولی رو دیده و از معصومه خبر داشت می گفت حالا یه بچه کوچولو داره. من رو در یابید از ازدواج معصومه خبر نداشتم تا برسه به بچه دار شدنش.
  • امروز اولین نقد ادبی از کتاب دوشنبه اول اردیبهشت مرضیه رو که در روزنامه نقش قلم دوشنبه چاپ شده بود  خوندم. به نظرم گام خوبی برای ورود به عرصه ادبیاته. امیدوارم در این عرصه موفق باشه.

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

تولد سپیده و نظرم درباره نظرات شما

من از چیزهای غیر منتظره خوشم میایید دیشب ما یک مهمانی غیر منتظره ترتیب داده بودیم. امروز تولد سپیده بود و ما تصمیم گرفتیم سپیده را خوشحال کنیم او این مدت که بعد از عمل در خانه بستری بود نیاز به یک تنوع و مهمانی کوچک داشت شاید به خاطر ما مجبور شد سه ساعت بنشیند ولی مهمانی برایش تنوعی بود. قرار را با سمیه گذاشتیم که آنها هم دیشب ساعت نه خانه علی و سپیده بیایند به مامان و بابا سپیده خانم هم بگویند عمه سپیده خانم هم که از تهران آمده بود پیش مامان و بابا سپیده بود رو  دعوت کنند که ایشون هم تشریف بیاروند. ما هم شام سالاد الویه درست کردیم یادمون رفت بگیم شام درست می کنیم کیک گرفتیم به محمد گفتیم برای مامانش داریم تولد میگیریم محمد قول داد هفت خوان رستم رو برای مامانش تعریف کنه.

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

روز حافظ

 دیروز روز حافظ بود. از عدم معرفت من است که پاسداشت این شاعر گرانقدر به تاخیر افتاد به بزرگواری خود ببخشید که دیروز یادی از او نکردم. به یاد او شعر از دیوانش را می اورم تا مقبول طبع بیفتد.

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
                                   چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
                                         توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
گوئیا باور نمی دارند روز داوری
                                      کین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
یارب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان
                                      کین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
                                        می دهند آبی که دلها را توانگر می کنند
حسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد
                                 زمره ی دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند
بر در می خانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی
                                              کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند
صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت
                                    قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

چرا چند روز نبودم!

چند روز وبلاگم را به روز نکردم. چندین دلیل داشت که یکی فرصت نوشتن و حس نوشتن بود یکی اینکه باید برگه های میان ترم دانشجویانم  را تصحیح می کردم و علاوه برآن امتحانشان در هفته پیش برگزار شد. سپیده هم دوشنبه پیش عمل کرد. الان حالش بهتر است. 

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

یک روز در چند قسمت

نوشته امروزم را به چند قسمت تقسیم می کنم که همه چیز رو در یک پست گفته باشم.

قسمت اول: امروز تولد زهرا بود. با خودم قرار گذاشته بودم که امروز بروم خانه زهرا هم دید و بازدیدی کرده باشم وهم به خاطر نقل مکان به خانه جدیدیشان تبریک گفته باشم  هم روی گلش را ببینم. اما قرار دیروز ما برای رفتن به دانشگاه به امروز موکول شد  برای همین من زهرا را امروز دیدم اما نه در خانه شان بلکه در راه رفتن به دانشگاه. از دیدنش کلی مسرور شدم خیلی وقت بود که ندیدمش. قبلا که رشت زندگی می کرد راحت تر به هر بهانه ای می شد همدیگر را دید اما حالا که به قول ما انزلیچی شده این فاصله ها موجب تاخیر در دید و بازدید مان است.

قسمت دوم: امروز ابلاغیه ام را برای امتحانات دریافت کردم. زهرا هم با در بسته روبرو شد امیدوارم کارش درست شود.

قسمت سوم: اولین حلسه جدی کلاس آیلتس امروز شروع شد. خوبی این کلاس اینه که باید فقط انگلیسی صحبت کنیم و بدیش هم همینه! چون اگه از دستمون در بره و فارسی حرف زدیم شیرینی مادر نزدیکه و پول یه شیرینی افتادیم. بحثهای کلاس برای خودش جالب بود. بحث اولی که پیش اومد از متن کتاب شروع شد که درباره مکانی خاص بود که افراد می آیند و در آنجا عشق زندگی برای تمام عمرشون با چند ساعت صحبت کردن با شخصی که در صندلی روبروشون می نشیند پیدا می کنند. جالب این بود که آقایون با این مطلب موافق بودند و خانمها مخالف بودند معلم ما که خانم است این مبحث رو به چالش کشید بعدش گفت اونهای موافقند از کلاس بیرون بقیه بمونند که یکی از اون موافقهای سر سخت گفت که از نظرش برگشته. برای مزاح و شوخی موضوع خوبی بود. بحث بعدی که به چالش کشیده شد درباره رشت بود که معلم ما ازش بدش می اومد و همکلاسی من که با شوهرش توی این کلاس شرکت می کنه با این مطلب موافق نبود و بحث می کرد من خودم رو انداختم وسط بحث و گفت که رشت شهر امن و خوبی در مقابل با تهران. معلم ما با تعجب می گفت که امن. از بقیه خواست که نظر بدن که موافق و مخالف داشت ولی موافقاش کم نبود. معلم ما از گروه های گیلانی فیسبوک هم خوشش نمیاد برعکس من.
قسمت چهارم: محمد و علی و سپیده امروز رفتند برای مشهد. شهر دوست داشتنی محمد چون هم حرم امام رضا آنجا ست هم قبر نادر شاه و هم آرامگاه فردوسی. محمد به امامان علاقه خاصی داره. همچنین عشقش نادرشاه افشاره و بین شاعران فردوسی رو دوست داره برای همین چند وقتی بود که دوست داشت بره مشهد که خدا قسمت کرد. در واقع علی ماموریت رفته و از این فرصت برای یه مسافرت استفاده کرده ولی تجربه نشان میده که باید سپیده تنهایی مشهد رو بگرده چون علی اونقدر کار داره که اگر شب برسه بره حرم شاهکار کرده!

امروز روز پرکار و شلوغی بود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

تولد سمیه ها

به قول قیصر :


آن روز، روز چندم اردی بهشت

یا چند شنبه بود

نمی دانم

آن روز هر چه بود

از روزهای آخر پاییز

یا آخر زمستان

فرقی نمی کند

زیرا

ما هر دو در بهار

- در یک بهار -

چشم به دنیا گشوده ایم

ما هر دو در یک بهار

چشم به هم دوختیم

آن گاه ناگهان متولد شدیم

و نام تازه ای بر خود گذاشتیم

فرقی نمی کند

آن فصل

- فصلی که می توان متولد شد -

حتما بهار باید باشد 





امروز وسط درسهایی که برای کلاس امروز آماده می کردم موبایلم آلارم داد که دو تا از دوستانم که هر دو اسمشان سمیه هستند امروز متولد شده اند. اولیش  آسوده و دومی رستمی. حالا می بینم دوستانم کار من رو راحت تر کردند می توانم با یک تیر دو نشان بزنم یعنی به هر دوتا آنها یک بار تبریک بگویم. سمیه ها تولدتان مبارک انشا ا... روز گار همیشه به کامتان  باشد.

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

تولد میر ما

می گویند امروز تولد میر ماست نمیدانم بازهم درست است یا اشتباه در هر صورتی باز هم می گوییم:

میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت
خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

همیشه در راهت استوار باشی که ماهستیم.

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

بهترین دوست

در این زمستان
یک روز بهار از راه  می رسید
و کودکان زمستانی که
در انتظار بهار ایستاده اند
ترا می بینند
زیرا  تو بهارشان بودی که 
به اشتباه در اسفند به دنیا آمدی


ده اسفند روز خاصی است روزی که در آن دو تا از بهترین دوستانم  متولد شده اند دیروز به فاطمه تبریک گفتم و امروز به الهام. الهام بهترین دوستم است این جمله که او بهترین دوستم است غلوی در خود ندارد او ویژگی بهترین دوست را دارد همیشه دلم برایش تنگ می شود. بهترین روزها را با او داشتم برای همین بهترین روزها را برایش آرزو دارم و بهترین لحظات و بهترین ... نمی دانم بهتر است بگویم خدایا هر چی می خواد بهش بده...

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

تولد فاطمه

"یک صبح زیبا اسفند
فریاد شادی
آغاز بودن
این روز را تو زیبا سرودی
آغاز بودن بر تو مبارک"

امروز نه اسفند است فکر می کنم ده اسفند به دنیا آمده باشی چه امروز جه فردا فاطمه جان تولدت مبارک!
برای دوستم فاطمه کریمی

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

تولد مستوره

"تو زاده
دی، بهمن، چه اسفند باشی
فرقی نمی کند
تو زاده زمانی،
تو همواره بزرگی"




امروز هم مثل تمام روزهای که دوستانم متولد شده اند موبایلم آلارم داد که کسی متولد شده است و به یادم آورد که به یاد دوست دیگری باشم امروز روز تولد مستوره بود مستوره که همیشه می گفت شاید دی به دنیا آمده باشم نه اسفند و فال هر دو ماه را در مجله موفقیت می خوانند. وقتی حرف مجله موفقیت می شود نمی شود یاد فاطمه دلخوش نیفتاد که تقریبا هر هفته مجله می گرفت و مجله اش چند روزی اتاق سمانه بود یکی دو روزی اتاق ما  و گاهی مجله اش سر از اتاق طیبه هم در می آورد. می خواستم در این پست فقط از مستوره بنویسم فقط از خودش اما دارم یک راست می روم جاده خاکی. آنهایی که من را می شناسند خوب می دانند که من همیشه سری به جاده خاکی می زنم.
حال مستوره، نمی دانم کی شناختمش و نمی دانم که شناختمش یا نه؟ آدم ها را خیلی چیز ها مرتبط می کند گاه یک کلاس که می شوند همکلاس. گاه یک کار که می شود همکار گاه یک دیوار که می شوند همسایه. من و مستوره را ممکن است بشود با خیلی از چیزها به هم پیوند داد اما یک اتاق بیشترین پیوند بود و ما شدیم هم اتاق. آن اتاق 411 بود ولی قبل از آن طعم هم اتاق بودنش را در 423 چشیده بودم. او نگذاشت ترمی را که تقریبا تنها بودم احساس تنهایی کنم نقش یک هم اتاق موقت را برای من بازی می کرد و من را از هراس هیچ کس نیست نجات می داد و  پناه من بود. شاید آن زمان قدر این محبتش را آنقدر نمی دانستم که حالا می دانم. وقتی از دور به ماجرا نگاه می کنی می فهمی که چه کسانی به تو لطفی کرده  که تو هرگز سپاس نگفته ای. این یک نمونه را گفتم برای مثال بقیه را می گذارم وقتی دیگر.
اصلا امروز تبریک تولدم به این سمت رفت واقعیت این است وقتی امروز زنگ زدم مستوره که حال و احوالی گرفته باشم و تبریکی گفته باشم. گفت در صف خوابگاه است آخه مستوره دکترا قبول شده. یاد آن روزهای خودمان افتادیم که برای گرفتن یک سرپناه به نام خوابگاه به هر دری می زدیم و آن وقت بود که دعا می کردم که ترکی را مثل بلبل حرف می زدم که شاید امامعلی پور یا بقیه کارمندان  امور خوابگاه حرفم را لا اقل بشنوند. چیزی که از حقوق مسلم تمامی دانشجویان بود از آنها دریغ می شد با این وجود که به جز دو ترم از تحصیل پول تمام روزهایی که از خوابگاه استفاده کرده ام را جرینگی پرداخت کرده ام باز هم در یافتن سر پناهی به نام خوابگاه دردسر داشتم. خدا برکت بدهد این دولت کریمه را که ... بگذریم. راستی باز هم جاده خاکی زدم مستوره که من را می شناسد و من هم مستوره را می شناسم منظور این جمله من که گفتم "نمی دانم کی شناختمش و نمی دانم که شناختمش یا نه؟" منظورم از ناشناخته هایش  قسمتی از خوبی هایش  بود برداشت بد نکنید ها باشه!
راستی مستوره جان تولدت مبارک.

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

تولد محمد جون

وقتی که غنچه گل شد تصویری از خودت بود
آن وقت شهر فهمید جشن تولدت بود

پنج شنبه تولد محمد بود و بیت بالا شعریست که مرضیه برایش سروده است. راستی محمد آنقدر قد کشیده است که در تصورم نمی گنجید حالا قد کشیدنش به کنار آنقدر حرفهای بزرگانه می زند که آدم متحیر می ماند چند روز قبل  معلمش به خاطر اینکه سر کلاس حرف زده دعوایش کرده بود و محمد ناراحت بود من به او گفتم اگه من هم معلمت بودم به خاطر حرف زدن سر کلاس دعوایت  می کردم او در جوابم گفت که عمه جون یادتون باشه من برادر زاده شما هستم. حالا که نگاه می کنم چقدر زمان زود می گذر روزی که محمد به دنیا آمده بود من فردایش امتحان معادلات دیفرانسیل میان ترم داشتم. با الهام اسدی و الهام رضایی آن روز را توی کتابخانه دانشگاه درس خواندیم کتابخانه طبقه سوم دانشکده ادبیات بود. بالای کلاسهای نهصد همیشه ساعت ده نگهبان می آمد یا ا... می کشید همه بچه لباسها رو می پوشیدن و وسایلشان را جمع می کردن راهی خوابگاه می شدند. نگهبان هم پشت سر ما در کتابخانه را می بست ولی آن شب من با الهام اسدی یک راست به خوابگاه بر نگشیم رفتیم مخابرات مخابرات زیر همان ساختمان بود همه پله ها را پایین می آمدیم و باید طول تمام دانشکده را طی می کردیم تا به مخابرات برویم آن شب شب سردی بود. آبهای روی زمین یخ زده بود من شال مشکی کاموایی سرم بود و نگران حال سپیده بودم و محمد که آن موقع متولد نشده بود. به مخابرات رسیدم مسئول مخابرات آقای جعفری بود حافظه قوی داشت سال اول که سیستم مخابرات کامپیوتری نبود و باید شماره مان را می گفتیم کد را زودتر از اینکه بگوییم می نوشت شماره تلفنهای ما را هم می دانست ولی نمی نوشت حتی سال اول مریم ومرضیه که آبان آمده بودن پیش من و تنهایی رفته بودن تلفن بزنند آنها را تشخیص داده بود وبه آنها گفته بود که خواهر من هستند. توجه کنید که من آن موقع سال اولی بودم. از اصل ماجرا یعنی قصه آن شب دور شدیم به مخابرات که رسیدم نوبت گرفت یک نفر فقط جلوی من بود و چهار نفر توی کابین بودن بعد از یک ربعی یکی بیرون آمد ولی بقیه تا چهل و پنج دقیقه بعد بیرون نیامدن ساعت ده وچهل و پنج دقیقه بود داخل کابین شدم زنگ زدم مرضیه گوشی را برداشت خبری نداشت هیچ خبر. بعدها فهمیدم زمانی که این تماس را گرفته بودم محمد دو ساعتی پیش متولد شده بود و به طفلک مرضیه خبر نداده بودند ذوق زده شده بودند و اهل خانه را فراموش کرده بودند. توی آن سرما برگشتیمم خوابگاه فردا قبل از امتحان رفتم دوباره زنگ زدم خانه واین بار خبر خوشحال کننده تولد محمد را شنیدم. حال می بینم چقدر زمان گذشته یادم نرود محمدجان تولدت مبارک. راستی به قول محمد روزگار خوبی داشته باشید.

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

تولد علی

چند روز است که علی متولد شده ومن وقت نکردم برای علی یک تبریک خشک وخالی بنویسم اصلا نگذاشت درست و حسابی برایش تولد بگیریم حتی کادو تولدش را هم وقت نکردیم کادو پیچ بهش بدیم. می خواستیم جمعه بریم خانه شان پنجشنبه زنگ زد لطف می کنید امروز بیایین مهمانهام یادشون رفته خونه ما دعوتند برای همین تولد علی با عجله پیش رفت بعد از اون عاشورا اومد و من وقت نکردم چیزی بنویسم. حال که دیر اومدم ولی بازهم نگفتم علی تولدت مبارک.

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

تولد نیر

"این روزهای آخر پاییز
من را به یاد تو می آندازد به یاد تو
که سخت کوش بودی
و صیاد زمان"

این روزهای آخر پاییز من را به یاد نیر می اندازد به یاد نیر که امروز متولد شده و من دوست دارم برایش بهترین و زیباترین و قشنگ ترین آرزوها را داشته باشم آرزو می کنم همیشه به اهدافش برسد و موفق باشد. راستی یادم رفت بگویم نیر تولدت مبارک.

برای دوست عزیزم نیر محمدخانی