‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

معرفت

صندلی را هل داد نشست کنار دستش. گفت حالا ما رو قال میزاری! 
-چیه ناراحت شدی؟
-نه می خواستی خوشحال بشم!

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

رویای خیس

"چقدر دوست دارم ترک یک دو چرخه بنشینم و دستم را دور کمر کسی حلقه کنم و او پا بزند و و صدای رکاب زدنش را بشنوم صدای زنجیر را که در دندانه های چرخ گیر می کند چقدر دوست داشتم وقتی دو چرخه سوارم  باران بگیرد و روزنامه ای که توی سبد جلو دوچرخه است  آرام آرام خیس شود و  بعداً روزنامه نمدار بخوانم."
او داشت رویا خیس بچگانه اش را تعریف می کرد که کسی از او پرسید: "حالا چرا تو رکاب نمی زنی و او دستش را دور کمرت حلقه نکند؟" او خندید و گفت: "اگر دوچرخه سواری بلد بودم لازم نبود کسی را  ترک دوچرخه ام سوار کنم. اگر دو چرخه سواری بلد بودم  تنها تا کیوسک سر کوچه با دو چرخه می رفتم و روزنامه می خریدم و زیر باران بر می گشتم."

منتظر

قطرات باران می خورد به شیشه و بعد سر می خورد پایین حالا که چشمش به در بود و منتظر نشسته این باران آزارش می داد بارانی که دوست داشت همیشه ببارد و روی سرش بریزد بعد روسری وموهایش را خیس کند و خیسی لباسهایش را روی تنش لمس کند اما حالا که منتظر بود می خواست باران بند بیایید اصلا باران او  را نگران می کرد با اینکه باران به انتظارش هیچ ربطی نداشت امابرایش دلشوره می اورد. درباز شد برگشت. نگار بود.
-سلام
-سلام
-چه خبر.
-هیچ هیچ. چرا باران بند نمیاد
- به باران چی کار داری. رحمت خداس داره میاد.
- اگه نشه چی؟
- نگران نباش.
- تصمیم دارم اگه نشه...
- چرا فکر می کنی نمیشه اخه چرا نشه؟
- نمی دونم. اما برای خیلی ها درست نشده.
- بابا بی خیال غصه نخور.
- غصه نمی خورم اما نگرانم. چند وقتیه که کفگیرم به ته دیگ خورده.
- خدا بزرگه شاید جور شد. بعد شیرینش رو باید بدی.
- باشه حتما.
هر دو از جلوی پنجره کنار آمدند و باران باز هم یک ریز به شیشه می خورد و باز سر می خورد. حالا او دیگر به باران فکر نمی کرد. صدای زنگ در آمد بیرون در زیر شرشر باران پست چی ایستاده بود با نامه ای در دست که خبری در ان نهفته بود. نگار در را باز کرد و صدایش میان حیاط طنین انداخت صدای مبهمی که نشانه ای از امید در ان بود. 
- ببین شد ببین شد.
- حالا ببینم توش چیه؟
نامه باز شد و قصه با غصه تمام شد.

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

قصه سوم گرگ و میش نامه

گرگ و میش نامه به روز شد.


قصه سوم

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

قصه دوم گرگ و میش نامه

گرگ و میش نامه به روز شد.


قصه دوم

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

داستان: دفترچه تلفن

لابه لای دفتر خاطراتش می گردد شاید شماره تلفنی از او بیاید آمد عایدش چیزی نمی شود. چند ساعت پیش خبری از او شنیده بود و هنوز گیج بود که خبر واقعیت است یا مجاز.

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

داستان: من مامانم رو می خوام

دخترک زد زیر گریه مادرش را می خواست اشکهایش از گوشه چشمهای گوشه دارش جاری بود. مغازه دار نگاهی به دخترک کرد و نگاهی به اطراف هیچ زنی را نمی دید. صدای دخترک زنگ برداشته بود و مدام یک جمله را تکرار می کرد "من مامانم رو می خوام."

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

تولد ومرگ

زن درد می کشید و شوهرش دستش را گرفته بود و تا وانت فتحعلی می برد. فتحعلی همسایه شان بود وانت قراضه ای داشت.اما بهشان قول داده بود هر وقت بچه دارد به دنیا می آید حتما آنها را تا شهر می رساند.
 (بقیه داستان در خواندن مطالب دیگر)

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

داستان گمشده

روی صندلی پارک نشسته بود و داشت با خودش فکر می کرد که باید چیزی را گم کرده باشد چون به نظر رهاتر و سبکتر از همیشه می آمد. 
(بقیه داستان در خواندن مطالب دیگر)