امتحان گرفته ام و دارم بر می گردم سوار یکی از سواریهای خطی می شوم که بیاییم رشت. منتظر مسافر هستیم که تکمیل شود یادم می آیید دو سه هفته ایست کلوچه نخریده ام پیاده می شوم تا کلوچه بخرم. می خرم و بر می گردم راننده های خط ردیف ایستاده اند مرا مخاطب قرار می دهند که "خانم اگه مونده بودی الان رفته بودی؟" من در جواب می گویم "می خواستم کلوچه بخرم." یکی از راننده ها میگه خانم شما خیلی آشنایید "بچه کجایی؟" مرددم که بگوییم ولی گفتم: "رشت"
نمایش پستها با برچسب دبیرستان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب دبیرستان. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ دی ۱۴, سهشنبه
۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
محمد و فوتبال
پریروز علی زنگ زد و گفت: "میشه محمد رو ببرید کلاس فوتبال" چند روز بود که سپیده حالش خوب نیست برای همین می خواستند بروند دکتر. وقتی رسیدیم محمد پایین آپارتمانشان ایستاده بود با لباسی سفید ورزشی و ساکی بر دوش. وقتی پیاده شدیم علی هم از در بیرون آمد و سپیده هم با او بود با محمد رفتیم ورزشگاه عضدی.
۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه
قطاری به نام تکنولوژی
آدم خیلی چیزها را یادش می رود مثلا چند سال پیش را که آدمها کارتهای الکترونیک استفاده نمی کردند یا نمی دانستند اینترنت چیست یا کامپیوتر چیز عجیبی بود یادش نمی آید و فکر می کند همه این وسایل وجود داشته اند.
(بقیه نوشته در خواندن مطالب دیگر)
(بقیه نوشته در خواندن مطالب دیگر)
۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه
خاطره: قصه چادری بودن من
هر موقع که به دوستانم میگویم یک زمانی من چادری بودم توی کتشان نمی رود و فکر می کنند که من دارم خالی می بندم یا دارم تخیلاتم را تعریف می کنم اما واقعا راست می گم. حال فکر نکنید که چنان قرتی شده ام که به گروه خونی ام نمی خورد که روز چادری گذاشته ام نه! نمی دانم چرا باور پذیری دوستان اینقدر پایین است. بعضی از این دوستان می گویند "آره شاید مدرسه ای که می رفتی چادر اجباری بود." راست می گویند خیلی از دوستانم در مدارسی درس خوانند که چادر اجباری بود حتی یکی از دوستان چادریم تعریف می کرد "تا راهنمایی چادر نمی گذاشتم تا اینکه یک روز مدیر مدرسه زنگ زد به خانه ما به پدرم گفت شما چادر ندارید سر دخترتان کنید." دوستم ادامه داد و گفت "از آن روزبه بعد من هم جادری شدم." اما قصه چادری بودن من خیلی ساده تر از این حرفها بود من دوست داشتم چادر بگذارم. چادر گذاشتنم نه به جبر مدیر مدرسه بود نه به جبر جامعه و خانواده. همانطور چادر نپوشیدنم هم به همین دلیل بود. من چهار سال از طول تحصیل ام را چادر گذاشتم. جالب این است که من سالهای دوم و سوم راهنمایی و دوم و سوم دبیرستان را چادر می گذاشتم و همچنین یک ماه هم توی دانشگاه چادر می پوشیدم. یعنی یک سال بین جادر کذاشتنم فاصله بود. کل مطلبی که می خواستم بگویم این است اگر چادر گذاشتن خوب است خب مورد استقبال قرار می گیرد وگرنه مورد قبول واقعه نمی شه چرا به جای تبلیغ به چیزی که باور داریم اون رو به جبر رواج می دیم.
باز هم من به جاده خاکی زدم می خواستم یک خاطره تعریف کنم یک خاطره از دوران دبیرستانم که باید ذکر می کردم که من چادری بودم برای همین این قدر صغری و کبری چیدم. سوم دبیرستان بودم من و دوستم مژده که هر دوتا مون چادری بودیم نمی دونم به چه دلیل خاصی تصمیم گرفتیم عضو بسیج مدرسه بشیم شاید می خواستیم فعال باشیم برای همین رفتیم اتاق بسیج که کنار اتاق کتابخونه بود.
ساختمون مدرسه ما سه ساختمون مجزا بود دوتاش قدیم و یکی جدید بود اتاق بسیج توی یکی از این ساختمونها قدیمی بود این ساختمون توی طبقه هم کف در کلاسهاش به حیاط باز می شد و یه راه پله می خورد به طبقه بالا و یک بالکن داشت که در اتاق مشاور وکتابخونه و اتاق بسیج و نماز خونه همه به همون باز می شد. ما توی اون بالکن منتظر ماندیم. اون بالکن به میدان صیقلان مشرف بود. کمی منتظر موندیم. تا یه دختر چادر اومد در اتاق باز کرد. گفتیم که می خوایم عضو بسیج شویم اون مارو ور انداز کرد و گفت باید چادری باشی. خب راستش من و دوستم دیگه توی مدرسه چادر نمی گذاشتیم. ما گفتیم ما هم چادریم. دختره گفت نه باید همیشه چادر بزارین ما ااصرار کردیم که ما می خوایم عضو بشیم اون می گفت که فقط عضو هسته بسیج می گیرند و شرطش اینه. هرچه ما اصرار می کردیم او توی کتش نمی رفت. ما دست خالی برگشتیم ولی از اینکه خودی نبودیم دلم سوخت ما آن روز نخودی بودیم حتی با اینکه شکل و شمایل آن روزگارم شبیه آنها بودولی از آنها نبودم. از آن روز نسبت به این تفکر دورتر شدم و دور تر شدم برای همینه که توی تخیل دوستانم نمی گنجه که من زمانی چادری بودم.
باز هم من به جاده خاکی زدم می خواستم یک خاطره تعریف کنم یک خاطره از دوران دبیرستانم که باید ذکر می کردم که من چادری بودم برای همین این قدر صغری و کبری چیدم. سوم دبیرستان بودم من و دوستم مژده که هر دوتا مون چادری بودیم نمی دونم به چه دلیل خاصی تصمیم گرفتیم عضو بسیج مدرسه بشیم شاید می خواستیم فعال باشیم برای همین رفتیم اتاق بسیج که کنار اتاق کتابخونه بود.
ساختمون مدرسه ما سه ساختمون مجزا بود دوتاش قدیم و یکی جدید بود اتاق بسیج توی یکی از این ساختمونها قدیمی بود این ساختمون توی طبقه هم کف در کلاسهاش به حیاط باز می شد و یه راه پله می خورد به طبقه بالا و یک بالکن داشت که در اتاق مشاور وکتابخونه و اتاق بسیج و نماز خونه همه به همون باز می شد. ما توی اون بالکن منتظر ماندیم. اون بالکن به میدان صیقلان مشرف بود. کمی منتظر موندیم. تا یه دختر چادر اومد در اتاق باز کرد. گفتیم که می خوایم عضو بسیج شویم اون مارو ور انداز کرد و گفت باید چادری باشی. خب راستش من و دوستم دیگه توی مدرسه چادر نمی گذاشتیم. ما گفتیم ما هم چادریم. دختره گفت نه باید همیشه چادر بزارین ما ااصرار کردیم که ما می خوایم عضو بشیم اون می گفت که فقط عضو هسته بسیج می گیرند و شرطش اینه. هرچه ما اصرار می کردیم او توی کتش نمی رفت. ما دست خالی برگشتیم ولی از اینکه خودی نبودیم دلم سوخت ما آن روز نخودی بودیم حتی با اینکه شکل و شمایل آن روزگارم شبیه آنها بودولی از آنها نبودم. از آن روز نسبت به این تفکر دورتر شدم و دور تر شدم برای همینه که توی تخیل دوستانم نمی گنجه که من زمانی چادری بودم.
۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه
دنیای کوچک
دنیا دنیای کوچکی است. ولی کوچک ها آن را بزرگ می بینند و چیزهای بزرگ هوس برانگیز برای به بدست آوردن است برای همین همه می خواهند دنیای کوچک ما را مدیریت کنند. از قلسفه کوچکی دنیا بگذریم دیروز بعد از سالها معلم عربی سال دوم دبیرستانم آقای ریاضی را در مغازه اش دیدم می بینید حتی اگر بخواهی آدمها را فراموش کنی چون دنیا دهکده کوچک جهانی است به جبر همدیگر را می بنید و این جبرها چقدر خوب است. به حرف من رسیدید که این دهکده اینقدر کوچک است که مدیر احتیاج ندارد.
۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه
خاطره : انشاء
نوشته زیر انشاء سال سوم دبیرستان من برای کلاس ادبیات است با اینکه موضوع انشا یادم نیست. ولی یک نکته در این انشا برای من جالب است من نه در آن زمان و نه تا حال یک کتاب جنایی پلیسی نخوانده ام با اینکه در این فرصت کتابهای زیادی را ورق زدم و خوانده ام اما بخت با من همراه نبود و از این دست کتابها چیزی نخوانده ام و جالب این است که این متن را با چنین پیشینه در نوجوانیم نوشتم. این انشا من مثل یک خاطره شده آن را بدون دخل و تصرف آوردم بدی و خوبی آن را ببخشید.
مقاله ای درباره داستانهای جنایی و پلیسی
می خواهیم به یک سفر کوچک برویم این سفر نه به دشت و کوه است و نه به شهر و کشوری بلکه سفری است به ذهن به ذهن یک نویسنده.
شاید همه کسانی که اینجا نشسته اند یک کتاب . یا یک داستان کوتاه یا یک رمان جنایی و پلیسی خوانده باشند یا فیلم یا سریالی از این دست دیده باشند. ما می خواهیم خودمان را به جای نویسندگان داستانهای جنایی قرار دهیم و به جای آنها داستان بنویسیم پس شروع می کنیم .
قبل از اینکه چیزی بنویسیم باید ابتدا یک انگیزه پیدا کنیم. انسانها بدون انگیزه و هدف کاری را انجام نمی دهد تا برسد به اینکه آدمی را به قتل برساند. ابتدا باید انگیزه های متداول را روی یک صفحه نوشت و یکی از آن ها را انتخاب کرد. بعضی از این انگیزه ها عبازتند از:
1-دلایل مالی
2-عصبانیت
3-عشق
4-جنون
5- انتقام
6- حسادت
اگر هیچ یک از این موارد را انتخاب نکردید انگیزه جدیدی برای قاتل خود بسازید. بعد از انتخاب انگیزه آن را روی کاغذی بنویسید. بعد قاتل را انتخاب کنید بهتر است قاتل شما وجه تمایز نداشته باشد و مثل آدمهای دیگر باشد که پلیس شما نتواند آن را زود پیدا کند. بعد از اینکه اخلاق و رفتار و لباس پوشیدن و ظاهر قاتل خود را توصیف کردید آن را روی کاغذ دیگری بنویسید و در انتها بنویسید قاتل.
بعد از آن باید مقتولی انتخاب کند درباره او نیز دقت کافی باید کرد و برای آن صفات و رفتار مناسب شخصیتی که به او نسبت داده اید بگذارید. بعد از انتخاب قاتل و مقتول و دلیل قتل باید مظنون یا مظنونها نیز انتخاب کنید بهتر است از چند مظنون استفاده کنید تا داستان شما جذاب تر باشد و قاتل آن دیرتر کشف شود. برای مظنونین نیز دلایل باید آورد و برای اینکه داستان کامل و بدون نقصی داشته باشید باید تا بتوانید دلایل محکم و به قول داستانها جنایی محکمه پسند بیاورید. بعد از اینکه دلایل قتلی برای مظنونین انتخاب کردید رفتار و صفات و گفتار و کارهای آنها را نیز توصیف کنید و دلایل قتل هر یک با صفاتشان را در یک صفحه خا بنویسید بعد از این باید مکان قتل و جای پیدا شدن مقتول را نیز مشخص کنید و آنها به طور کلمل توصیف کنید و هرگز فقط آثار جرم را توصیف نکنید بلکه باید مکان طوری توصیف شود که خواننده با خواندن آن بتواند چنین محلی را بدون کم و کاست همانطور که در ذهن شماست تجسم کند اگر می خواهید در این رابطه به مشکلی برخورد نککنید یک محل واقعی را که تا به حال دیده اید توصیف کنید و جنازه را در آن بیندازید. این توصیفات مکان را نیز باید در ورقی دیگر نوشت و بعد از آن باید افراد نزدیک به مقتول و خانواده او را نیز توصیف کرده و آن را نیز در ورقی دیگر نوشت حال باید چند اثر جرم باقی گذاشت این آثار جرم باید طوری باشد که ابتدا به چشم نیایید ولی پلیس خبره ما بتواند آن را پیدا کند آثار جرم را نیز در ورقی می نویسیم .چند اثر جرم تقلبی نیز باید اخت که این آثار برای مظنونین باشد. بعد ازآن باید پلیسی را انتخاب کرد و حال داستان را نوشت. آن هم با توصیف کاملی که درباره اشخا مکانها و آثار جرم و غیره داریم کار ساده ای است ولی در این کار بعضی افراد علاقه مند هستند که از پلیس لستفاده نکنند و از کارآگاه های خوی یا روزنامه نگاران قضول یا افرادی که سرشان برای جنجال درد می کند که این به اسکلت داستان ضربه ای وارئ نمی کند ولی بهتر است که این افراد با انگیزه وارد داستان شوند.
برای شروع داستان بهتر است از جایی شروع کنیم که خواننده را با خود بکشیم و او را به اجبار تا آخر داستان با خود همراه سازیم بهتر است سریع به قتل اشاره نکنید. توصیفات و همچنین شک کردن به همه افراد و مظنون جلوه دادن اشخا موجب می شود که خواننده با اشتیاق آن را بخواند. بهتر است که در نوشتن دقت کنید تا اینکه هیچ جا قاتل شما کشف نشود اگر شما خود را به جای پلیس تان قرار دهید این مشکل حل می شود یا اینکه خود را بی اطلاع جلوه دهید و مثل اینکه چنین حادثه ای رخ داده است و شما آن را ثبت می کنید. مهم ترین توصیه این است که هرگز در فحه آخر و به خصو ص پاراگراف آخر یا حتی 10 فحه آخر قاتل را مشخ نکنید چون بعضی خوانندگان عجول و همچنین زرنگ با خواندن انتهای داستان دست شما را رو می کنند حال خود را به جای نویسنده یک داستان پلیس ی قرار داده اید. در سفر ذهنی که شما کرده اید فهمیدیم که نوشته یک نویسنده خلاق چیزی جز توصیف حالات افراد و امکانی که وجود ندارد نیست. ولی آنها به خاطر همین استعداد ویژه و همچنین نوشتن و پبت کردن آن شما را با خود می کشند پس شما هم می توانید مانند آگادا گریستی و سر آرتور کامنوی داستانهای جنایی بنویسید به امید روزی که داستانهای شما را بشنویم و یا بخوانیم و یا ببینیم.
اشتراک در:
پستها (Atom)