‏نمایش پست‌ها با برچسب تسلیت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تسلیت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

مردن شاعرانه

بعضی مردنها شاعرانه است. بعضی آدمها طوری می میرند که آدم نمی تواند به جز لفظ شاعرانه مردن چیزی دیگری برای مردنشان به کار ببرد اما عده ای دیگر شاعرانه مردن دیگران را دوست ندارند و دوست دارند آدمها آن جوری که خودشان دوست دارند زندگی کنند و یا بمیرند و یا دیگران در عزایشان بایستند. اما خداوند هر چه تقدیر بداند همان می کند. 

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

غم در عاشورا

غم از درخت عشق تو بالا نمی رود
خوش کرده جا و گفته از اینجا نمی رود

عاشورای امسال غم از در و دیوار می بارید خبر های بد بود که فوج فوج می رسید چه از تهران جه از دوستان. این بار هم خبر رسید که یکی دیگر از دوستان عزیزی را از دست داده است. این بار نوبت سمیه بود سمیه رستمی که در غم از دست دادن مادر نشسته است. من باز چیزی نداشتم که به او بگویم وقتی زنگ زدم زبانم بند آمده بود احساس شرمندگی می کردم که تنهاست و من در کنارش نیستم حتی از غمش  دیر آگاه شدم.

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

تسلیت

مرضیه جان به تو وهمسرت تسلیت عرض می کنم من را نیز در غم خود شریک بدانید.

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

غم بزرگ

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند

دیروز توی پاساژهای آستارا بودم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. فریبا بود خبر بدی می داد. خیلی ناراحت شدم باید به کسی می گفتم چه اتفاقی افتاد. خودم را به مریم رساندم و گفتم "مریم سمیه را می شناسی سمیه آسوده را می گویم مادرش مادرش ..."نمی دانستم دیگر چه بگویم یعنی باید می گفتم دیگر نیست. تصمیم داشتم به او زنگ بزنم ولی می خواستم فکر کنم که فریبا اشتباه کرده است خبر به این بدی هم نیست. که دوباره صدای گوشیم در آمد این بار زهرا بود و باز همین خبر. این بار هم نمی توانستم  زنگ بزنم نمی دانستم چه بگویم واقعا چه بگویم. با خودم  گفتم به خانه که رسیدم زنگ می زنم. توی راه  رجاییان هم زنگ زد او هم می خواست بداند که از این خبر بد مطلعم یا نه؟ بعد زنگ رجاییان می خواستم به سمیه زنگ بزنم اما باز هم نمی دانستم که به سمیه  چه بگویم چه بگویم که بار غصه ها را از روی شانه هایش بردارم. به خانه رسیدم و باز...
امروز عصر بعد از چند ساعت کل کل کردن با خودم زنگ زدم. امیدوار بودم صدای شادی بشنوم بدون هیچ یک از آن غصه ها که می دانستم اما واقعیت داشت صدای مراسم عزا از پشت گوشی اش می آمد سمیه بود به او تسلیت گفتم واقعیت داشت و باز من چیزی نداشت که غمش را بکاهد. غمی بزرگ که دیگر مادرش  نیست....