‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

امشب تا دو نصف شب داشتم برگه تصحیح می کردم! حالا  سه شده و خوابم نبرده. گفتم یه چیزی بنویسم بعد برم بخوابم!

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

دانشجوی مریض من


امروز عصر موبایلم زنگ زد گوشی را برداشتم موقع امتحانات است و احتمال دادم التماس دعا باشد همکارهای آموزش هم دست رد به سینه کسی نمی زنند و وساطت همه را می کنند، ولی این بار فرق می کرد. 

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

یک اشتباه سه حرفی


سال دوم دانشگاه بودم ان موقع انجمن ادبی نوپایی در دانشگاه داشتیم یک روز در انجمن، مجله انجمن ادبی کرج را دست سعید بی نیاز دیدم مجله را از او قرض گرفتم و کپی کردم و پس دادم. شعرهای بچه های کرج قوی بود به خصوص بعضی از شعرها راستش نمی خواهم به جاده خاکی بزنم فقط می گویم کدام شعر امروز برایم اهمیت دارد.

تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت...
این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است
من باورم نمی‌شود، اخبار هیچ‌وقت...
حیفند روزهای جوانی، نمی‌شوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟... هیچ‌وقت!
بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

راننده مینی بوس سبز را فراموش کرده ام!


امتحان گرفته ام و دارم بر می گردم سوار یکی از سواریهای خطی می شوم که بیاییم رشت. منتظر مسافر هستیم که تکمیل شود یادم می آیید دو سه هفته ایست کلوچه نخریده ام پیاده می شوم تا کلوچه بخرم. می خرم و  بر می گردم راننده های خط ردیف ایستاده اند مرا مخاطب قرار می دهند که "خانم اگه مونده بودی الان رفته بودی؟" من در جواب می گویم "می خواستم کلوچه بخرم." یکی از راننده ها میگه خانم شما خیلی آشنایید "بچه کجایی؟" مرددم که بگوییم ولی گفتم: "رشت"

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

تفاوت دو کلاس


دو کلاس ریاضی پیش دارم از هر دو کلاس هفته پیش امتحان گرفتم برگه امتحانی هر دو کلاس را تصحیح کرده ام برای اینکه نامردی نکرده باشم سئوالات را عین هم طرح کرده ام  من یه چیزی می گویم شما یه چیزی می شنوید اگر می خواهید از درستی حرفم با خبر شوید می توانید از مرضیه بپرسید چون دادم صورت سئوالات را مرضیه با خط خوبش بنویسد چند وقتی می رود کلاس خط تحریری و حسابی خوش خط شده و با خودنویس خیلی زیبا می نویسد.

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

دغدغه های من


امروز امتحان گرفتم برای همین کلاسم زودتر تموم شد قبل از اتمام کلاس خانوم س که مسئول آموزش حسابداریه گفته "اگه امروز زودتر میرید با هم برگردیم" از پیشنهادش استقبال کردم.

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

رصد شدیم ما

دیروز کلاس تمام شد یادم آمد ظرف غذایم را در اتاق اساتید جا گذاشته ام بر می گردم و برمی دارمش دارم از محوطه می گذرم مسئول آموزش گروه عمران را می بینم با یکی از کارمندان در محوطه صحبت می کند من هم به رسم ادب سلام می کنم خسته نباشیدی رد و بدل می شود که بی مقدمه کارمند آموزش می گوید "استاد دو هفته پیش مشهد تشریف داشتید؟"

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

تولد سپیده و نظرم درباره نظرات شما

من از چیزهای غیر منتظره خوشم میایید دیشب ما یک مهمانی غیر منتظره ترتیب داده بودیم. امروز تولد سپیده بود و ما تصمیم گرفتیم سپیده را خوشحال کنیم او این مدت که بعد از عمل در خانه بستری بود نیاز به یک تنوع و مهمانی کوچک داشت شاید به خاطر ما مجبور شد سه ساعت بنشیند ولی مهمانی برایش تنوعی بود. قرار را با سمیه گذاشتیم که آنها هم دیشب ساعت نه خانه علی و سپیده بیایند به مامان و بابا سپیده خانم هم بگویند عمه سپیده خانم هم که از تهران آمده بود پیش مامان و بابا سپیده بود رو  دعوت کنند که ایشون هم تشریف بیاروند. ما هم شام سالاد الویه درست کردیم یادمون رفت بگیم شام درست می کنیم کیک گرفتیم به محمد گفتیم برای مامانش داریم تولد میگیریم محمد قول داد هفت خوان رستم رو برای مامانش تعریف کنه.

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

خسته نباشید!


تجربه نوشت 1: یکی از دردسرهای کلاس "خسته نباشید" است. داری درس میدهی از کلاس یکساعت و نیمه فقط پنجاه دقیقه ای گذشته  یکی از ته کلاس  میگه "خسته نباشید استاد" من هم میگم "مانده نباشید" به درسم ادامه میدم.

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

آزادی یا دیکتاتوری کدام بهتر است؟

من از همان آدمهای هستم که اگر بگویند به چه چیزی اعتقاد داری؟ می گویم به آزادی بیان اعتقاد دارم از اینکه یک نفر برای همه تصمیم بگیرد خوشم نمی اید. اما من هم گاهی دو به شک  می شوم که این تفکر قدر نهادن به  بیان تفکر اشخاص صحیح است یانه؟

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

بررسی یک نظر

هر کسی در زندگی گاهی به انسان پاکدل و امینی نیازمند می‌شود تا مال و وسیله‌ی راز یا مطلب مهمی را نزد او به امانت بسپارد حفظ امانت دیگران، احترام به احساسات پاک انسانی است عموم ادیان مقدس الهی بخصوص اسلام بر تقویت این صفت نیک تأکید فراوان نموده‌اند.
اشتباه کردی که این کار رو انجام دادی .با این کار رسم امانت داری را به جا نیاوردی. پیشنهاد میکنم این پست راحذف نمایید،تا کرامت انسانی محفوظ بماند.

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

برگه های دانشجویان من

دیروز رفتم دانشگاه تا نمره های ترم تابستانی را به آموزش بدهم. دانشجویان یکی از کلاسهایم وضعیت وحشتناکی دارند وقتی می گویم وحشتناک شما در یابید مطلب را. با اینکه برای ارفاق به آنها تمام سئوالاتی را که در کلاس حل کرده بودم در امتحان پایان ترم دادم اما دریغ از برگه ای درست حسابی. راستش  دو مورد از سئوالات را در کلاس دوبار حل کرده بودم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

راز یک دانشجو!

تا به حال شده حس شیشم شما چیزبه شما بگوید. امروز من این تجربه را داشتم. ماجرا چیه؟

از اول شروع می کنم امروز با استاد ادبیات از اتاق اساتید خارج شدم یکی از دانشجویان شر کلاسم رو دیدم به استاد ادبیات سلام کرد نمی دانم چرا حس شیشم می گفت که یه ریگی در کفشش هست. بعد از کلاس نمی دانم چطور سر صحبت باز شد درباره دانشجویان و شلوغی و شیطنتشان.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

آتش در دانشگاه

می خواستم این جلسه درس را تمام کنم و جلسات بعد را به حل تمرین و امتحان طی کنم. دو مبحث مانده بود که دانشجویانم از من می خواستند درس ندهم و من دو ساعت وقت داشتم که دو مبحث که سر جمع ده صفحه بیشتر نبود را درس بدهم.  مبحث جدید را داشتم شروع می کردم که همهمه ای از بیرون آمد و یکی از دانشجویانم گفت استاد بینیم چه خبره گفتم نگاه کن ببین چه خبره! او در راه باز کرد من هم خودم را به در رساندم. وضعیت آشفته بود تا چشم حراست به من افتاد. گفت استاد آتیش گرفته کلاس رو تعطیل کنید.

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

نگاه سنگین من

یه جمله ای رو یکی از همکارها گفته بود من اون موقع که گفت جدی نگرفتم گفته بود: "پیرها و جوونها از نظر درسی فرقی ندارند ولی پیرها از جوونها بهترند زیرا پیرها یه احترامی به ادم میزارند اما جوونها همون هم سرشون نمیشه." حالا من به همین نتیجه رسیدم امروز از کلاس ساعت اولم راضیم چه بلد هستند چه نیستند ولی حداقل احترام رو می گزارند. اما کلاس دوم نمی خوام احترام استادی شاگردی بگذارند دوست دارم احترام بزرگتری رو به جا بیاورند.

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

چند مطلب بی ربط

چند تا چیز رو باید بگم که اصلا به هم ربطی ندارند.