نمایش پستها با برچسب دبستان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب دبستان. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه
شعرهای کودکیم
باز بارانبا ترانهبا گوهر های فراوانمی خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنهاايستاده :در گذرهارودها راه اوفتاده.
شاد و خرميک دوسه گنجشک پرگوباز هر دممی پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و درمشت و سيلیآسمان امروز ديگرنيست نيلی
يادم آرد روز بارانگردش يک روز ديرينخوب و شيرينتوی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودمشاد و خرمنرم و نازکچست و چابک ..."
این شعر رو به خاطر دارید که توی کتاب کلاس چهارم با سانسور چاپ شده بود بهتر بود می گفتم با کمی حذف نه سانسور. حالا وضعیت هوا همین طوریست یعنی باران با ترانه به سر و صورت پنجره می خورد و هوا را تلطیف کرده.
یادآوری این شعر من را به یاد شعرهای زیادی در بچگیم انداخت که حالا دیگر در کتابهای نیستند یا کتابهای درسی از من دورند که من به سختی آنها را به یاد می آورم مثل همین شعر. نمی دانم کدام یک از این موارد را به یاد دارید:
اشتراک در:
پستها (Atom)