گفته بودم که حرفهایی برای گفتن دارم ولی حالش نیست راستش حالش نیست برای همین در این پست خاطره سه شب قدر در ارومیه را فقط می نویسم:
۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
۱۳۸۹ شهریور ۲, سهشنبه
تاکسی نوشت
دیروز داشتم از مطب دکتر بر می گشتم که سوار تاکسی شدم. آقای جلو نشسته بود و داشت با راننده صحبت می کرد بهتر بگم راننده داشت با اون آقا صحبت می کرد. راننده گفت:" باید اسم قشنگی گذاشته باشید؟"
۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه
معرفت
صندلی را هل داد نشست کنار دستش. گفت حالا ما رو قال میزاری!
-چیه ناراحت شدی؟
-نه می خواستی خوشحال بشم!
۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه
رویای خیس
"چقدر دوست دارم ترک یک دو چرخه بنشینم و دستم را دور کمر کسی حلقه کنم و او پا بزند و و صدای رکاب زدنش را بشنوم صدای زنجیر را که در دندانه های چرخ گیر می کند چقدر دوست داشتم وقتی دو چرخه سوارم باران بگیرد و روزنامه ای که توی سبد جلو دوچرخه است آرام آرام خیس شود و بعداً روزنامه نمدار بخوانم."
او داشت رویا خیس بچگانه اش را تعریف می کرد که کسی از او پرسید: "حالا چرا تو رکاب نمی زنی و او دستش را دور کمرت حلقه نکند؟" او خندید و گفت: "اگر دوچرخه سواری بلد بودم لازم نبود کسی را ترک دوچرخه ام سوار کنم. اگر دو چرخه سواری بلد بودم تنها تا کیوسک سر کوچه با دو چرخه می رفتم و روزنامه می خریدم و زیر باران بر می گشتم."
او داشت رویا خیس بچگانه اش را تعریف می کرد که کسی از او پرسید: "حالا چرا تو رکاب نمی زنی و او دستش را دور کمرت حلقه نکند؟" او خندید و گفت: "اگر دوچرخه سواری بلد بودم لازم نبود کسی را ترک دوچرخه ام سوار کنم. اگر دو چرخه سواری بلد بودم تنها تا کیوسک سر کوچه با دو چرخه می رفتم و روزنامه می خریدم و زیر باران بر می گشتم."
منتظر
قطرات باران می خورد به شیشه و بعد سر می خورد پایین حالا که چشمش به در بود و منتظر نشسته این باران آزارش می داد بارانی که دوست داشت همیشه ببارد و روی سرش بریزد بعد روسری وموهایش را خیس کند و خیسی لباسهایش را روی تنش لمس کند اما حالا که منتظر بود می خواست باران بند بیایید اصلا باران او را نگران می کرد با اینکه باران به انتظارش هیچ ربطی نداشت امابرایش دلشوره می اورد. درباز شد برگشت. نگار بود.
-سلام
-سلام
-سلام
-چه خبر.
-هیچ هیچ. چرا باران بند نمیاد
- به باران چی کار داری. رحمت خداس داره میاد.
- اگه نشه چی؟
- نگران نباش.
- تصمیم دارم اگه نشه...
- چرا فکر می کنی نمیشه اخه چرا نشه؟
- نمی دونم. اما برای خیلی ها درست نشده.
- بابا بی خیال غصه نخور.
- غصه نمی خورم اما نگرانم. چند وقتیه که کفگیرم به ته دیگ خورده.
- خدا بزرگه شاید جور شد. بعد شیرینش رو باید بدی.
- باشه حتما.
هر دو از جلوی پنجره کنار آمدند و باران باز هم یک ریز به شیشه می خورد و باز سر می خورد. حالا او دیگر به باران فکر نمی کرد. صدای زنگ در آمد بیرون در زیر شرشر باران پست چی ایستاده بود با نامه ای در دست که خبری در ان نهفته بود. نگار در را باز کرد و صدایش میان حیاط طنین انداخت صدای مبهمی که نشانه ای از امید در ان بود.
- ببین شد ببین شد.
- حالا ببینم توش چیه؟
نامه باز شد و قصه با غصه تمام شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)