بازآ که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی
هر روز دلم در غم تو زارتراست
وز من دل بی رحم تو بی زارتراست
بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
چقدر زمان زود می گذرد هنوز باورم نمی شود تو با آن چشمان آبی ِمنتظرت آمدن این روزها را نمی بینی. هنوز به خودم می گویم تو به ماموریت رفته ای به بزبره، عمارلو، شوئیل، ماسوله، اشکورات شاید اسپیلی ... و داری سنگها را زیر رو می کنی و نمونه های حفاری را ثبت می کنی و در دفترچه مشکیت می نویسی که هر لایه از زمین زیر پایت شامل چه چیزهای بوده اند. هنوز باورم نمی شود با اینکه آن یکشنبه نحس را به خاطر می آورم ساعت یک و بیست دقیقه بود... نمی خواهم ادامه بدهم تو هنوز در ماموریتی برایم.
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی
هر روز دلم در غم تو زارتراست
وز من دل بی رحم تو بی زارتراست
بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
چقدر زمان زود می گذرد هنوز باورم نمی شود تو با آن چشمان آبی ِمنتظرت آمدن این روزها را نمی بینی. هنوز به خودم می گویم تو به ماموریت رفته ای به بزبره، عمارلو، شوئیل، ماسوله، اشکورات شاید اسپیلی ... و داری سنگها را زیر رو می کنی و نمونه های حفاری را ثبت می کنی و در دفترچه مشکیت می نویسی که هر لایه از زمین زیر پایت شامل چه چیزهای بوده اند. هنوز باورم نمی شود با اینکه آن یکشنبه نحس را به خاطر می آورم ساعت یک و بیست دقیقه بود... نمی خواهم ادامه بدهم تو هنوز در ماموریتی برایم.