۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

چشمهای منتظر

بازآ که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتراست
وز من دل بی رحم تو بی زارتراست
بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

چقدر زمان زود می گذرد هنوز باورم نمی شود تو با آن چشمان آبی ِمنتظرت  آمدن این روزها را نمی بینی. هنوز به خودم می گویم تو به ماموریت رفته ای به بزبره، عمارلو،  شوئیل،  ماسوله،  اشکورات شاید اسپیلی ... و داری سنگها را زیر رو می کنی و نمونه های حفاری را ثبت می کنی و در دفترچه مشکیت می نویسی که هر لایه از زمین زیر پایت شامل چه چیزهای بوده اند. هنوز باورم نمی شود با اینکه آن یکشنبه نحس را به خاطر می آورم ساعت یک و بیست دقیقه بود... نمی خواهم ادامه بدهم تو هنوز در ماموریتی برایم.

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

سالهای تحصیل


اولین بار این خلاصه نویسی درباره دوران تحصیل را در وبلاگ گلچهره دیدم بعد در وبلاگ خارخاسک. از روایت خاطره بازانه شان خوشم آمد تصمیم گرفتم خودم هم روایت خلاصه وار از دوازده سال تحصیلم بنویسم و دیگران را  دعوت به چنین نوشتنی بکنم. 

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

وصیت نامه

 برای دوستانم گاهی این جمله را برای تبریک تولد می نویسم " تولد آغاز است آغازهایت بی پایان." اما با خودم فکر می کنم آیا می شود این آرزوی محال را برای کسی داشت شاید جاودانگی آرزوی همه ماست و این آرزو از این میل باطنی سرچشمه می گیرد. آری می شود انسان بمیر ولی نامش نمیرد این همان آغاز بی پایان است.

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

تولد

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

گل


آموزشگاهی که درس می دهم روبرویش پنج گلفروشیست زیر ساختمان آموزشگاه هم گلفروشیست کنارش هم دو گلفروشی دیگر هست. در یک کلام بگویم اینقدر دور این آموزشگاه گلفروشیست که آمارش از دستم در رفته. بگذریم از درآمد گلفروشی ولی شغل خوبی دارند همیشه می گویم اگر می خواستم فروشنده بشوم یا گل می فروختم یا کتاب! بعد هم به خودم می گفتم:

ای گل فروش گل چه فروشی به جای سیم؟
وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل 

راستی خودم که تا به حال گل فروش زن ندیدم نمی دونم شما دیدید؟

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

27 آبان

27 آبان
امروز بیست هفتم آبانه متاسفانه شعری برای امروز نیافتم. امروز تولد مرضیه است و دیروز تولد مریم بود. تولد هر دو را تبریک می گم. امروز از هشت صبح تا هشت شب سر کار بودم وقت نکردم بلندتر و شاعرانه تر و بهتر تبریک بگویم شرمنده ام که کوتاه می گویم تولدتان مبارک.

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

26 آبان



ساعت
دوازده و بیست و پنج دقیقه ی نیمروز
بیست و ششم آبان .

آفریدگارا
بگذار
دهان تو را ببوسم
غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم
كف خانه ات را
با دمب بریده ی شیطان جارو كنم
متولد شدم
در مرز نازك نیستی
سگ های شما
از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند .
ساعت
دوازده و بیست و پنج دقیقه ی نیمروز
بیست و ششم آبان .

آفریدگارا
بگذار
دهان تو را ببوسم
غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم
كف خانه ات را
با دمب بریده ی شیطان جارو كنم
متولد شدم
در مرز نازك نیستی
سگ های شما
از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند .

پروردگارا
نه درخت گیلاس ، نه شراب به
از سر اشتباهی
                آتش را
                        به نطفه های فرشته یی آمیختی
و مرا آفریدی .

اما تو به من نفس بخشیدی عشق من !
دهانم را تو گشودی
و بال مرا كه نازك و پرپری بود
تو به پولادی از حریر
                        مبدل كردی .

سپاسگزارم خدای من
خنده را
        برای دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نیت گم شدن آفریدی .

با اجازه و لطف شمس لنگرودی تقدیم می کنم به متولد 26 آبان.
پی نوشت: عید قربان بر شما مبارک.