۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

واژنامه گیلکی

چند روزی هست که واژه نامه گیلکی تهیه می کنم که لینک صفحه آن در سمت چپ وبلاگ است. 
http://parshkooh.blogspot.com/p/blog-page_05.html

عکس های از دانشگاه تربیت معلم

گفتم عکسها را زود می گذارم این هم عکسها:

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

مترو بازار بزرگ اقتصادی

قبلا اگر میخواستم به کسی جایی در ایران را نشان بدهم که به دنیا مدرن نزدیک است می بردمش مترو تا حس انسان مدرن را درک کند که قطار به خاطر تو یک دقیقه صبر نمی کند اما این دنیای مدرن دیروز زشتی تهران را نمایش می داد. بر روی صندلی قطار نشسته ام اول پسر بچه ای می آید که وسایل تزیینی آشپزخانه دارد و می خواهدآنها را بفروشد. بعد دختری جوان با آرایشی فراوان که فکر نمی کنی فروشنده باشد تاپ وبلوز می فروشد و بعد بعدی اینقدر افراد گونان گون می آیند که همه چیز می فروشند از لوازم آرایشی و لباس زیر و بلوز و تاپ و روسری بگیرتا مواد خوراکی و دستمالهای جادویی. تعداد دست فروشهای مترو آنقدر زیاد است که نمی توانید این تعداد فروشنده را در یک بازارچه ببینید. مترو به قول بچه ای ده دوازه ساله ای که کنار من  ایستاده بود بازار بزرگ اقتصادیست. بازاری که فقر جامعه را در فضای مدرن نشان می دهد.

تجدید خاطره با تربیت معلم

دیروز رفته بودم تربیت معلم از دراتوبان می خواستم وارد شوم دیدم چقدر دیوار دانشگاه را عقب کشیده اند. نگهبان گفت اجازه ندارد از این طرف اجازه ورود بدهد اما اشکال نداره بیام تو! به قرار همیشه کارت خواست یادم آمد که باید موقع برگشت از همین جا کارتم را بگیرم. ولی چون می خواستم از در میدان دانشگاه خارج شوم تا میدان پیاده رفتم از کنار دیوار دانشگاه که رد می شدم متوجه کارگاهی شدم که داخل دانشگاه بود جلوی در آن پرچمی آبی رنگ  آویزان بود که آرمی داشت و زیر آن نوشته شده بود قطار شهری کرج. تازه دوزاری من افتاد قرار است که ایستگاه مترو در داخل دانشگاه تاسیس بشود. وارد دانشگاه شدم با تمام آشنا بودنش غریبه بود. جلوی سایت کتابخانه مرکزی دانشگاه را دارند می سازند. رفتم آموزش. بخش آموزش شده بخش حراست و کلاسهای 900 حالا آموزش است تمام کلاسها را پارتیشن بندی کرده اند. کی یادش میاید که اینجا همان کلاسها بود که سه سال درس خواندیم. بعد رفتم دانشکده ریاضی موقع امتحانات بود خالی از سکنه. موقع برگشت از جای جای دانشگاه عکس گرفتم.
چقدر دیروز احساس می کردم که آشنای غریبم اهل اینجایم ولی کسی را نمی شناسم چه روزگاریست!
شب که آمدم استاد لالی جواب تبریک روز استاد را با تاخیر برایم فرستاد نوشته بود که من را به یاد نمی آورد که به او حق می دهم.
پی نوشت: به زودی عکسها را می گذارم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

یک روز در چند قسمت

نوشته امروزم را به چند قسمت تقسیم می کنم که همه چیز رو در یک پست گفته باشم.

قسمت اول: امروز تولد زهرا بود. با خودم قرار گذاشته بودم که امروز بروم خانه زهرا هم دید و بازدیدی کرده باشم وهم به خاطر نقل مکان به خانه جدیدیشان تبریک گفته باشم  هم روی گلش را ببینم. اما قرار دیروز ما برای رفتن به دانشگاه به امروز موکول شد  برای همین من زهرا را امروز دیدم اما نه در خانه شان بلکه در راه رفتن به دانشگاه. از دیدنش کلی مسرور شدم خیلی وقت بود که ندیدمش. قبلا که رشت زندگی می کرد راحت تر به هر بهانه ای می شد همدیگر را دید اما حالا که به قول ما انزلیچی شده این فاصله ها موجب تاخیر در دید و بازدید مان است.

قسمت دوم: امروز ابلاغیه ام را برای امتحانات دریافت کردم. زهرا هم با در بسته روبرو شد امیدوارم کارش درست شود.

قسمت سوم: اولین حلسه جدی کلاس آیلتس امروز شروع شد. خوبی این کلاس اینه که باید فقط انگلیسی صحبت کنیم و بدیش هم همینه! چون اگه از دستمون در بره و فارسی حرف زدیم شیرینی مادر نزدیکه و پول یه شیرینی افتادیم. بحثهای کلاس برای خودش جالب بود. بحث اولی که پیش اومد از متن کتاب شروع شد که درباره مکانی خاص بود که افراد می آیند و در آنجا عشق زندگی برای تمام عمرشون با چند ساعت صحبت کردن با شخصی که در صندلی روبروشون می نشیند پیدا می کنند. جالب این بود که آقایون با این مطلب موافق بودند و خانمها مخالف بودند معلم ما که خانم است این مبحث رو به چالش کشید بعدش گفت اونهای موافقند از کلاس بیرون بقیه بمونند که یکی از اون موافقهای سر سخت گفت که از نظرش برگشته. برای مزاح و شوخی موضوع خوبی بود. بحث بعدی که به چالش کشیده شد درباره رشت بود که معلم ما ازش بدش می اومد و همکلاسی من که با شوهرش توی این کلاس شرکت می کنه با این مطلب موافق نبود و بحث می کرد من خودم رو انداختم وسط بحث و گفت که رشت شهر امن و خوبی در مقابل با تهران. معلم ما با تعجب می گفت که امن. از بقیه خواست که نظر بدن که موافق و مخالف داشت ولی موافقاش کم نبود. معلم ما از گروه های گیلانی فیسبوک هم خوشش نمیاد برعکس من.
قسمت چهارم: محمد و علی و سپیده امروز رفتند برای مشهد. شهر دوست داشتنی محمد چون هم حرم امام رضا آنجا ست هم قبر نادر شاه و هم آرامگاه فردوسی. محمد به امامان علاقه خاصی داره. همچنین عشقش نادرشاه افشاره و بین شاعران فردوسی رو دوست داره برای همین چند وقتی بود که دوست داشت بره مشهد که خدا قسمت کرد. در واقع علی ماموریت رفته و از این فرصت برای یه مسافرت استفاده کرده ولی تجربه نشان میده که باید سپیده تنهایی مشهد رو بگرده چون علی اونقدر کار داره که اگر شب برسه بره حرم شاهکار کرده!

امروز روز پرکار و شلوغی بود.

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

تفاوتهای دو کشور

امروز باید در زل آفتاب  دنبال ریزنمرات مریم می رفتم دبیرستانش. حالا به مریم گفته بودند که ساعت یک امتحان نیست و مریم می تواند ریزنمراتش را بگیرد. رفتم داخل حیاط مدرسه گوشه محوطه پر بود از کیف دانش آموزان و دانش آموزان نیز  در تک صندلی های داخل سالن نشسته بودند و امتحان می دادند من را به سالن راه ندادند تا وارد دفتر بشوم از پنجره با خانمی صحبت کردم و گفت که ساعت دو نیم بیایم با مریم تماس گرفتم قرار شد خودش بیایید. من برگشتم مریم که آمده بود نتوانسته ریز نمرات را بگیرد از مریم شماره دانش آموزی می خواستند در دوره مریم هنوز سیستمها بایگانی سنتی بود با عدم همکاری مسئولان مدرسه مریم زود برگشت و دست خالی. حالا داشته باشید که این سومین باری بود که مریم سعی کرد این ریز نمرات را بگیرد.
من که آمدم خانه ساعت حدود دو بود. همان موقع ایمیلی برای  دانشگاه Coimbra فرستادم. ساعت چهار که ایمیلهایم  را چک می کردم دیدم جواب ایمیل را فورا ارسال کرده اند.  برخورد سیستمهای آموزشی دو کشور قابل مقایسه نیست متاسفانه در کشور ما از گشتن در بایگانی به دنبال یک مدرک  دریغ می کند اما در آنجا در روز تعطیل مثل اینکه منتظر ایمیل از ما نشسته  اند که سریع پاسخ دهند. نمی شود این تفاوتها را نا دیده گرفت.

نتیجه نصیحت

خدا را شکر که نصیحت کردن ما این بار بیهوده نبود و مخاطب خاص من به صحبتهای من گوش داد و حالا هم به نتیجه مطلوب خودش رسیده یعنی تازه به حرف من که باید بیشتر مواقع نیمه پر لیوان را دید نه نیمه خالی آن را. امیدوارم من مجبور نشوم زیاد نصیحت کنم و برای دیگران نسخه بپیچم چون از این کار واقعا متنفر هستم اما دلم می خواهد هرگاه این کار را کردم مخاطبم گوش کند.