۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

نصیحت

می خواهم اینجا کسی را نصیحت کنم پس این نوشته را نصیحت به شخص خاص بدانید و به عام توسیع دهید.
" آدم که صبح بر می خیزد هزار مشکل مثل عذاب آسمانی جلوی پای آدم می افتد هر چند مشکلات گاه آنقدر بزرگند که با زور ما سازگار نیست اما با نگاه مثبت تجربه ای هم هستند که شخصیت انسان را ورزیده می کنند تا در مقابل اتفاقات بعدی تصمیمات درستی بگیریم. اگر بروز یک مشکل را طلایه دار بروز مشکلات بعدی بدانیم نقطه آغاز شکستهای ما خواهد بود زیرا با منفی بافی درباره اتفاقات پیش زمینه بروز ناخواسته حوادث نامطلوب را ایجاد می کنیم چون منفی بافی موجب مسدود شدن ذهن و در نتیجه عکس العمل نامطلوب نسبت به حوادث ناهنجار خواهد بود پس برای اینکه منفی بافی مان به حقیقت نپیوندد باید به آینده و حوادث آن خوشبین بود. عذاب دادن خود و خورد و خوراک از خود گرفتن به خاطر مشکلی که شاید برای هر کس پیش می آید روش معقولی نیست. انسان باید تا می تواند در مواقع مشکلات به آن بخندد نه اینکه در دنیا را به روی خود ببندد. با نگاه کردن به رفتارهای قبلی خود می توانی به این نتیجه برسی که پیش آمدن این حادثه از کجا سر چشمه گرفته و با دانستن منبع حوادث به راحتی می توانی برای بروز مجدد آن چاره ای بیاندیشی. شاید حرفهای مرا یک مشت جملات با آب و تاب روانشاسی مآبانه می دانی اما اگه به آن دقیق فکر کنی، می بینی  که حرفم کاملا درست است و به کار بستن آن، آنقدرها که فکر می کنی سخت نیست مایه آن کمی خوش بینی است."

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

دل به دل اتوبانه

مامان هر سال روز زن برای سپیده یه کادو می گیره. امسال به ما سفارش کرده بود که برای سپیده ماهیتابه دو کفه ای که برای سرخ کردن به روغن احتیاج نداره رو بخریم. ما هم روی حرف مامان حرف نزدیم رفتیم یکی از اونها رو خریدیم و کادو پیچش کردیم. دیروز علی و سپیده و محمد اومده بودند که روز مادر رو تبریک بگن. محمد که جلوتر از همه می اومد کادو مامان دستش بود راستش سایز و اندازه کادو مامان با کادو سپیده یکی بود یه لحظه شک کردم که همونه یا نه!ولی مرضیه از من بیشتر علامت سئوال براش ایجاد شده بود زود محمد برده بود توی اتاق و کادو مامانش رو داد دستش تا بده به سپیده! حالا برای همه این علامت سئوال ایجاد شده بود  که آیا هر دو اینها یکی یا نه؟ خب سپیده گفت مشخصات بدین. مرضیه گفت به آشپزی ربط داره.سپیده گفت آره. بله مثل اینکه دل به دل اتوبانه. عروس و مادر شوهر هر دو برای همدیگر یه کادو خریده بودند به قول علی هر کی برای خودش ماهی تابه خریده. جالب اینکه مارک هر دو اونها یکی بود تنها رنگشون فرق می کرد. این یکی از اون روزهای مادری هست که هیچ کدوم یادمون نمیره مثل اون سال که کادو مامان ماشین ظرف شویی بود و روز مادر منتظر نصابش بودیم که نیومد و نصب نشد یا اون سال که برای مامان صندل خریده بودیم و پای مامان شکسنه بود. امسال هم برای خودش یه نکته داشت که فراموش نشدنی شد!

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

مرگ

مرگ خیلی نزدیک است مامان دیروز رفته بود مراسم سوم پرستار پدربزرگ. پارسال همین موقع بود که حال پدربزرگ بد شد و پرستارش از کار استعفا داد. بعدها به سپیده گفته بود می ترسید پدر بزرگ بمیرد و چون از مرده می ترسید ترجیح داده استعفا بدهد. حالا می بینم پدر بزرگ مثل هر روز قدم زنان می رود پارک و بنده خدا پرستارش حالا چند روزیست زیر خروارها خاک خوابیده است. دنیا را می بینید!

روز مادر

فردا روز مادر است نمی خواهم چیز زیاد بگویم فقط بدون اجازه شهریار شعر مادرش را می آورم با عرض پوزش از استاد شهریار. یک جمله هم  اضافه می کنم که خدا تمام مادارن را حفظ کند که قدر زحماتشان را ما نمی دانیم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

عکسهای دانشگاه

با نوشتن پست جشن فارغ التحصیلی تصمیم گرفتم تعدادی از عکسهای دوران دانشجوی ام را در این پست بگذارم.

شادی گم شده

پارسال بود که دنبال مدرکم رفته بودم دانشگاه کارم تمام نشد و مجبور شدم پنجشنبه و جمعه را بمانم تا شنبه کارهایم را انجام دهم. مهمان زهرا بودم که خودش مهمان سمیه و شهین بود.توی خوابگاه کسی نبود همه برای تعطیلات قبل از امتحان رفته بودند خانه. یکی از بچه های ارشد تنها بود و شام را با شهین اینها می خورد اسمش یادم نیست.به انتخابات نزدیک بود. همان هم طبقه ای شهین می گفت: "مناظره امشب برگزار می شود بیا بریم اتاق تلویزیون و مناظره را ببینیم." رفتیم سالن خالی بود فقط جای درس خواندن چند نفر پهن بود کم کم به تعداد ما اضافه شد کل کسانی که بودند هشت نفر بیشتر نبود که چهار نفر ما بودیم من و زهرا و شهین و هم طبقه ای شهین. بین همه ما یکی مخالف بود و به خاطر او باید زبان در کام می گرفتیم. یکبار من یه جمله بی ضرر در گوش زهرا گفتم که شنید و چنان چپی به من نگاه کرد که نگو. خداییش لالمانی گرفتن خیلی سخت بود. به خصوص که خانوم خانوما هر موقع که دلش می خواست افضات می کرد و حالا جالب تر که هم طبقه ای شهین هم گاهی تیکه های باحالی به اون می انداخت. چقدر مناظره جالب بود بخصوص پای مناظره یه مناظره با سکوت هم ما داشتیم ما با نگاهمان با پچ پچهامان داشتیم به مناظره کسی می رفتیم که به راحتی بلند بلند نظر می داد.
وقتی از دانشگاه برگشتم خواهرهایم مرا بردند به شبهای منظریه چه شوری بود با وانت یک عده راه افتاده بودند و شادی می کردند سر سرعتگیر جلوی پارک بانوان که می رسیدند پیاده می شدند و بعد سرعتگیر سوار می شدند. چه شبهای شادی بود طرفدار هر کسی بودی فرق نمی کرد همه لبخند بر لب داشتند و شاد بودند هنوز هم باورم نمی شود که آن لبخندها محو شده و آن شبهای شاد که هنوز در یادم هست از بین رفته است. واقعیت این شعر شفعی کدکنی است:

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست 
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما: 
یک سو خلیج فارس 
سوی دگر خزر

مرد دقیق نود

گفته بودم مرضیه زن دقیق نود است ولی یادم رفته بود مرد دقیق نود رو هم معرفی کنم معلوم کی اون هم علی هستش. حالا چرا؟