دیروز سرگرم کاری بودم که صدای شیپور جنگم منظورم موبایلمه در اومد دیدم پنج تا اس ام اس دارم که سه تاش آثار همون سونامی ارسال اس ام اس من بود و دوتا از اس ام اسها با یه شماره نا آشنا بود. اولین اس ام اس کلیتش این بود که نویسنده درخواست کرده بود که کتاب ردیف نوازی و سه تارش رو برای صدا و سیما کرمانشاه پست بشه و خودش هم لب مرز بود و مرز بسته و می خواست برای پروژه ای بره سلیمانیه. توی اس ام اس دوم می خواست بدونه نظرم درباره یه بیت چیه که می خواست روی آهنگش کار کنه؟ آخرش هم نوشته بود اگه چیزی می خوای برات بیارم. از متنش فهمیدم اصلا ربطی به من نداره. من به ندرت به شماره های ناشناسی زنگ یا اس ام اس می زنم. بی خیالش شدم. تا بیست دقیقه بعد همون شماره تماس گرفت گفت که من به موبایل شما اس ام اس زدم. گفتم بله بعد گفت چرا به من اطلاع ندادی که اشتباه اس ام اس زدم من هم گفتم تازه اس ام اس رو دیدم بعد چون به من ربطی نداشت لزومی ندیدم که اس ام اس بزنم.
۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه
جملاتی از فیه ما فیه
پادشاهی بدرویشی گفت که آن لحظه که ترا بدرگاه حق تجلّی و قرب باشد مرا یاد کن. گفت: چون من در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند مرا از خود یاد نیاید ازتو چون یاد کنم.
۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه
ماه رمضان
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
فردا رمضان آغاز خواهد شد رمضان ماه دوست داشتنی من. دوست ندارم هرگز این ماه را از دست بدهم. رمضان یعنی افطارها و سحرهای دوست داشتنی ربنای شجریان و "امتحان کن چند روزی در صیام." فردا می آید و یک ماه میهمان خانه های ماست.
حس تعریف خاطره دارم میخوام از رمضانهای مختلف که تا حالا داشته حرف بزنم.
۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه
راز یک دانشجو!
تا به حال شده حس شیشم شما چیزبه شما بگوید. امروز من این تجربه را داشتم. ماجرا چیه؟
از اول شروع می کنم امروز با استاد ادبیات از اتاق اساتید خارج شدم یکی از دانشجویان شر کلاسم رو دیدم به استاد ادبیات سلام کرد نمی دانم چرا حس شیشم می گفت که یه ریگی در کفشش هست. بعد از کلاس نمی دانم چطور سر صحبت باز شد درباره دانشجویان و شلوغی و شیطنتشان.
از اول شروع می کنم امروز با استاد ادبیات از اتاق اساتید خارج شدم یکی از دانشجویان شر کلاسم رو دیدم به استاد ادبیات سلام کرد نمی دانم چرا حس شیشم می گفت که یه ریگی در کفشش هست. بعد از کلاس نمی دانم چطور سر صحبت باز شد درباره دانشجویان و شلوغی و شیطنتشان.
۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه
آتش در دانشگاه
می خواستم این جلسه درس را تمام کنم و جلسات بعد را به حل تمرین و امتحان طی کنم. دو مبحث مانده بود که دانشجویانم از من می خواستند درس ندهم و من دو ساعت وقت داشتم که دو مبحث که سر جمع ده صفحه بیشتر نبود را درس بدهم. مبحث جدید را داشتم شروع می کردم که همهمه ای از بیرون آمد و یکی از دانشجویانم گفت استاد بینیم چه خبره گفتم نگاه کن ببین چه خبره! او در راه باز کرد من هم خودم را به در رساندم. وضعیت آشفته بود تا چشم حراست به من افتاد. گفت استاد آتیش گرفته کلاس رو تعطیل کنید.
۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
محمد و فوتبال
پریروز علی زنگ زد و گفت: "میشه محمد رو ببرید کلاس فوتبال" چند روز بود که سپیده حالش خوب نیست برای همین می خواستند بروند دکتر. وقتی رسیدیم محمد پایین آپارتمانشان ایستاده بود با لباسی سفید ورزشی و ساکی بر دوش. وقتی پیاده شدیم علی هم از در بیرون آمد و سپیده هم با او بود با محمد رفتیم ورزشگاه عضدی.
۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سهشنبه
کتاب
قصه عینکم یادتان هست همان داستانی که در کتاب ادبیات پیش دانشگاهی از رسول پرویزی بود.
از دیروز شروع کردم به خواندن کتاب "قصه های رسول". قصه عینکم یکی از قصه های همین کتاب است. این دومین کتابیست که قسمتی از داستان ان را می دانم و شروع کردم به خواندن آن. اولین کتاب عزاداران بیل بود که داستان معروف "گاو" یکی از قصه های آن است. فیلم "گاو" رو اگه ندیدید ببینید. فیلم خوبیه از اون فیلمهاست که تاریخ مصرف ندارد. اما عزاداران بیل از آن کتابهاست که باید وقتی خوشحالید بخوانید وگرنه.... مشکل کتاب این است که هیچ اتفاق امیدوار کننده ای در آن رخ نمی دهد همه اتفاقات کتاب سیاهست و هر اتفاق بدی که می افتد پشت آن اتفاق بد دیگری پیش می آید. گاو شاد ترین قصه ایست که در آن کتاب یافت می شود. داستانها عزاداران بیل قصه های عمیق ولی مایوس کننده ای هستند اما کتاب قصه های رسول تازه شروع کرده ام وقتی تمام کردم حتما درباره اش بیشتر می گوییم.
از دیروز شروع کردم به خواندن کتاب "قصه های رسول". قصه عینکم یکی از قصه های همین کتاب است. این دومین کتابیست که قسمتی از داستان ان را می دانم و شروع کردم به خواندن آن. اولین کتاب عزاداران بیل بود که داستان معروف "گاو" یکی از قصه های آن است. فیلم "گاو" رو اگه ندیدید ببینید. فیلم خوبیه از اون فیلمهاست که تاریخ مصرف ندارد. اما عزاداران بیل از آن کتابهاست که باید وقتی خوشحالید بخوانید وگرنه.... مشکل کتاب این است که هیچ اتفاق امیدوار کننده ای در آن رخ نمی دهد همه اتفاقات کتاب سیاهست و هر اتفاق بدی که می افتد پشت آن اتفاق بد دیگری پیش می آید. گاو شاد ترین قصه ایست که در آن کتاب یافت می شود. داستانها عزاداران بیل قصه های عمیق ولی مایوس کننده ای هستند اما کتاب قصه های رسول تازه شروع کرده ام وقتی تمام کردم حتما درباره اش بیشتر می گوییم.
اشتراک در:
پستها (Atom)