۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

بدبینی به خوش بینی

آدم که خوش بین است امیدوار است. این یک واقعیتی است که نمی توان آن را انکار کرد. من آدم خوش بینی را ندیدم که امیدوار نباشد.  لاجرم آدمهای بدبین  به بیماری نا امیدی گرفتارند من سعی می کنم که خوش بین باشم آنقدر که لیوان خالی را نیز ارجع نهم و نشکنم زیرا لیوان خالی زمانی پرخواهد شد شاید حالا که فکر می کنم خالیست نیز  قطره ای آب در آن باشد یا  خدا را چه دیدی آب یافتم و اگر لیوانم را شکسته باشم نتوانم  آب بنوشم. اما من خوش بین نیز گاهی به ته خط می رسم به جایی که واقعیت به نگاه بد بینانه نزدیک تر است. منظور من این است که شاید زمان زیادی لیوان خالی را به یادگار نگه دارم که در آن آب ببینم ولی وقتی تشنگی مرا از پا در آورد آن موقع این واقعیت رنگ می بازد که لیوان خالی ارزشی دارد و دیدگاه بد بینانه خود را رونمایی می کند که ارزش لیوان به مقدار آب درون آن است نه به وجود لیوان.
حتما می پرسید این همه صغرا و کبرا چیدنم برای چیست؟ دلیل اصلی من این است که در موردی خوش بین بودم و حالا به این نتیجه رسیده ام  شاید واقعیت چیز دیگریست یعنی لیوان ارزشی ندارد باید آب جست. من آب می جویم و امید دارم که در دور باطل نیفتاده باشم از خوش بینی خودم در هراسم ولی می ترسم بدبین شوم و به بیماری نا امیدی گرفتار شوم. این خوف و رجا ست که آزارم می دهد. امید دارم کسی به خوش بینی خود بدبین نشود.

وبلاگی در مورد کومله

در دنیای بزرگ اینترنت وبلاگی را یافتم که درباره شهر کومله است گفتم بد نیست به آن لینک بدهم که دیگران هم از آن استفاده بکنند. یک توضیح شهر کومله نزدیک ترین شهر به پرشکوه است برای همین این وبلاگ از نظر من جالب بود نمی دانم برای شما نیز جالب هست یا نه؟

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

خاطراتی از پرشکوه

کودکی زمان بازی و تفریح است روز گاری خوش که همه چیز سرگرمی است حتی پرشکوه. وقتی بچه بودم تابستانها وعیدها پرشکوه می رفتم. در پرشکوه آزادی های داشتم که وقتی خانه بودم نداشتم مثلا  به باغ بابا می رفتم دنبال گنج. تا شالنگه می رفتم که ولش (تمشک) بچینم و وقتی به شالنگه می رسیدم زمین خدا  زیر پای ما بود از دور در افق خط آبی را می دیدم که به نظر می رسید دریا است. گاهی هم چه هوا سرد بود و چه گرم یواشکی نفت و کبریت از مادر بزرگ می دزدیم وآتش روشن می کردیم. تابستانها که فصل انجیر می شد علی و مریم می رفتند روی درخت انجیر می چیدند من جرات بالا رفتن را نداشتم تا حالا فقط از یک درخت بالا رفتم نمی دانم بعدا هم می روم یا نه. کلی از خط های قرمز بود که انجا راحت می شد شکست از حق نگذریم گاهی اوقات دلمان تنگ می شد و می خواستیم برگردیم.
عیدها رسم تلاتوس را دوست داشتم صبح زود اول عید کله صبح بیدار می شدم و راه می افتادم از ایسرمحله تا اوسرمحله در خانه هرکسی را می زدم و می گفتم "تلاتوس" و منتظر بودم که به من تخم مرغ رنگی بدهند. از پول به  اندازه تخم مرغ خوشحال نمی شدم یادم نمی رود وقتی می رفتیم در خانه مردم همیشه این جمله سئوالی را می پرسیدند؟ "کی زاک هیسی؟" (بچه کی هستی؟) تا ترا بهتر بشناسند. بعد از تلاش بی وقفه ظهر که می شد با غنایم بر می گشتیم. شروع به شمردن تخم مرغهای رنگی می کردیم من هرگز رکورد علی را نتوانستم بزنم. خب بدی پرشکوه این است که فرهنگ مرد سالاری هنوز هم در آن جاری است و این موجب می شود که به پسر ها بیشتر از دخترها تخم مرغ بدهند یک چیز دیگر هم بود علی ابتدایی را انجا درس خوانده بود این هم موجب می شود که رکوردش دست نیافتنی باشد. هنوز هم رسم تلاتوس هست اما حیف که کمرنگ شده عید 85 که پرشکوه بود م دو سه نفری بیشتر نیامدن. چه حیف که روزگار رنگ فراموشی به رسم های کهنه می زند.

22 بهمن

وقتی من به دنیا آمده بودم چند سالی بود که انقلاب کرده بودیم  و تازه جنگ آغاز شده بود وقتی مدرسه می  رفتم ده روز دهه فجر با تمام روزهای مدرسه فرق می کرد حال بگذریم از روز معلم. یک روز را جشن می گرفتند و کاغذ رنگی های مسخره را روی در و دیوار می آویختند بچه ها گروه سرود یا نمایش تشکیل می دادند تا سر صف اجرا کنند گاهی هم ما را به سینما می برنند اما گذشته از همه اینها  یک سئوال همیشه توی ذهنم بود که آزارم می داد چرا 22 بهمن انقلاب پیروز شد مگر چه اتفاقی افتاد که همه فهمیدن در این روز پیروز شدیم این چه اتفاقی بود که نه در 21 بهمن نه در 23  بلکه فقط در 22 بهمن افتاد بود؟
حالا که به این سئوال می رسم می بینم واقعا چه اتفاقی افتاد که انقلاب پیروز شد. ما که شاه را آن روز نکشتیم یا دستگیر نکردیم چون چند ماه قبل شاه ایران را ترک گفته بود امام خمینی هم که آن روز وارد ایران نشده بود زیرا 10 روز قبل آمده بود. خب  شاید بگوید مردم آن روز  اسلحه دست گرفتند بله درست است اما این اتفاق در بیست و یک بهمن افتاد بود نه 22 بهمن. شاید بگوید مراکز دولتی سقوط کرد چند وقت بود که سقوط کرده چون اعتصاب بود و کسی بر سر کارش نمی رفت. واقعا چه شد که 22 بهمن انقلاب پیروز شد. قطعه ای از پازل انقلاب در ذهن من گم شده است همان قطعه که سالها پیش با اینکه بچه بودم دنبالش می گشتم. اما گذشته از اینها با اینکه این قطعه پازل را نیافتم ولی می بینم که تنها دلیل سقوط شاه نارضایتی عام مردم و اتحاد تمام اقشار مردم با هر نوع گرایشی بود زیرا همه یک چیز را می خواستند آن هم این بود که دیگر شاه نمی خواستند همه تصمیم گرفته بودند که شاه را کله پا کنند و این کار را هم کرده بودند این تعجیل برای براندازی نقطه ضعف انقلاب هم بود و به قولی پاشنه آشیل زیرا بعد از آن به همان سرعت که شاه را بیرون کردن همه تصمیمات مهم ایران را هم گرفتند. این قضاوت منی است که 31 سال پیش نبودم و حال مطالباتم را می طلبم شاید سرعت لاجرم کاری بود که می شد انجام داد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

توقعات یک دانشجو

چند روزیست که به تمام کلاسهای که در آنها بوده ام یا نبوده ام فکر می کنم می خواهم همان باشم که زمانی  در روی صندلی های روبرو می نشستم توقع داشتم استادهایم باشند. من چه می خواستم هر کس به من می رسد می گوید فکر نکن بهترین استاد کسی است که بیشتر می داند نه او کسی هست که بهترین رفتار را که  ازاو  توقع می رود دارد. به قول علی:" استاد باید روان شناسی بلد باشد." می کوشم که روان شناسی بکار بندم و مروری کنم  درسهای که سالها پیش خوانده ام ساده اند اما سادگی را با آن روان شناسی چگونه بیامیزم نمی دانم. شاید بهترین کار این است که لیستی از توقعات من دانشجوبنویسم:
1- دوست داشتم به من احترام بگذارد. هرجا که سلام می کنم جواب سلامم را بشنوم. هر وقت سئوال می کنم جواب سئوالم را منطقی بدهد.
2- دوست داشتم بداند توی طول ترم چقدر از درسی را که  داده است فهمیده ام و من را از روی یک برگه در ته ترم قضاوت نکنند.
3- دوست داشتم رفتارهای مرا درک کند و بتواند خود را به جای من بگذارد بفهمد که چرا بعضی روزها غیبت می کنم یا تمرین حل نمی کنم و دلایل مرا مسخره نپندارد. برای مشکلات من اگر به او گفتم راه حل پیشنهاد بکند و نه پوزخند بزند نه با جمله ای که به من مربوط نیست جواب بدهد.
4- دوست داشتم آدمهای متقلب جایگاهی بهتر از من نداشته باشند با اینکه دوست نداشتم نام متقلبها را به استاد بگویم.
5- دوست داشتم برای من وقت داشت تا تمام مشکلات درسی ام را به او بگویم نه اینکه پشت کلاس هایش کشیک آمدن یا نیامدنش را بکشم.
6- دوست داشتم از او نترسم حتی برای سلام کردن از جلویش رد نشوم.
7- دوست داشتم تمام بچه های کلاس از زرنگ تا تنبل منظور از تنبل درس نخوان است بدانند که او بیشترین زحمت را می کشد تا بهترین درس را بدهد.
...
باز هم از استادهایم توقع داشتم اما چون طولانی می شود نمی نویسم این حداقل توقعات یک دانشجو در ده سال پیش است نمی دانم آیا می توانم توقعات دانشجویان حال را بر آورده کنم و استادی باشم که می خواهد  بیشترین زحمت را بکشد تا بهترین درس را بدهد و دانشجویان این زحمت او را می بینند.

معاملات ملکی

حالا ده روزی است با مرضیه دنبال خانه می گردیم  و معامات ملکی های مختلف می رویم. هر موقع حرف معاملات ملکی می شود یاد چت می افتم حالا چرا چت؟ من کلا چت نمی کنم یا بگویم توی کل عمرم  پنچ شش باری چت کرده ام. توی این چند بار جز دروغ به خلق چیزی نگفتم چون لزومی نمی دیدم به کسانی که نمی شناسم راست بگویم. حالا توی چند بار مشخصات من چیز ثابتی بود من یک مرد سی و پنج ساله بودم که توی تهران زندگی می کردم و معاملات ملکی داشتم. حالا رابطه چت با معاملات ملکی را فهمیدید. حالا که می روم توی این بازار کساد ملک که کسی خانه نمی خرد معامله کنیم فکر می کنم چقدر سخت است آدم خودش را جایی یکی از این افرد جا بزند و با ادبیات آنها چت کند فکر کنم طرف روبروی من حتما می فهمید من خالی بسته ام و از بازار ملک و زمین هیچ نمی فهمم. چقدر گفتن دروغ راحت است چیزی که امروز چه از بالا چه از پایین دارند به خورد مردم می دهند و از آن راحتتر فهمیدن دروغ های دم دستی است که دروغ گوها بی فکر به خورد خلق می دهند نمی دانم اگر روزی خدا هم تصمیم بگیرد دروغ گوها را جزا کند و مثل قصه پینوکیو دماغهایشان را درازکند شاید دماغ بعضی ها از منظومه شمسی بیرون می رفت. وقتی من معاملات ملکی قلابی بودم یک ویژگی مشترک با آنها داشتم آن هم این بود که روراست نبودم.

خرید آزاد

دیروز رفته بودم تهران مثل هر خانومی که از خرید کردن خوشش می آید آمده بودم تهران تا خرید کنم ولذت ببرم. ساعت شش حرکت کردم یازده آزادی بودم از آنجا یک راست رفتم طرف فردوسی سر لاله زار پیاده شدم تا فردوسی پیاده رفتم از آنجا رفتم هفت تیر و از آنجا هم رفتم زیر پل کریمخان. شاداب را پایین آمدم داخل یکی از خیابانهای فرعی رفتم و توی سپهبد قرنی در آمدم توی سپهبد قرنی رفتم رستوران موبی دیک قرار ما این است هر موقع می آیم تهران می روم موبی دیک. بعد نهار دوباره رفتیم  زیر پل کریمخان و از آنجا میدان ولیعصر. دیگر کار خریدن کردنم تمام شده بود از این سیر و سلوک دنیویی سه کفش خریدم یک کیف یک مانتو و شلوار یک بلوز. فکر بد نکنید همه اش برای خودم نبود ففقط  آن مانتو و شلوار مال خودم بود. بعد از ولیعصر رفتم وصال هتل البرز. توی لابی نشستیم و چایی خوردیم مرضیه در هتل ماند و من با یک آژانس راهی آزادی شدم. راننده دور آزادی  می چرخید. دور آزادی را داربست زده بودند مثل اینکه آزادی در قفس بود. طوافم دور آزادی که تمام شد به ترمینال رسیدم ساعت پنج و ربع  سوار اتوبوس بودم و دوباره دور آزادی در قفس طواف می کردم. چه حیف که آزادی های ما در قفس است.