۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

شعر : رنگ آب

روزگاری به هرکجا رفتم
آبها رنگ آسمان بودند


شب که می شد
حجاب ماه عیان
باز هم آبها رنگ آسمان بودند


گرچه می گفت پیر مان همه شب
"رنگ دنیا عوض نمی شود هرگز
تو اگر دیدگاه بد داری
آبها مثل آسمان هستند."




شعر : این روز ها آنقدر

این روز ها
حجم تو آنقدر بزرگ است
که حتی اگر یک قدم ازخویش دور تر شوم
حتما به تو برخورد می کنم

این روزها آنقدر تو
دل نازکی
که تا حرفی از دهان من در نیامده
تو دلگیر می شوی

این روزها آنقدر
جامه تو بلند است
که ناخودآگاه آن لگد می کنم

این روزها آنقدر
زور تو کم شده است
که باور نمی کنی

و این روزها آنقدر من رعایت
احوالت را کرده ام که نگو

لطفا این روزها
به خاطر من نه
به خاطر تو
حرفی نزن که روزگار بگردد

آنوقت دیگر نه من من هستم
نه تو تو.



۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

شعر : من یا تو

این روزها من را با تو اشتباه گرفتند
بر قامتم لباس ترا پوشانند
به من مثل تو سلام گفتند
من را مثل تو دیدند


اصلا من هم باور کردم که توام
زیرا کسی من را با نام کوچکم صدا نکرد
و حتی مادرم من را تو دید
زیرا این روزها مثل تو می اندیشم
مثل تو زیبا فکر می کنم


حالا قبول می کنی من تو باشم
یا اینکه می پذیری من باشی ولی با نام تو

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

شعر : دیدگاه

دنیا پر از خطوط کج وکوله سیاه
اصلا تمام حادثه ها رو به اشتباه
تفیسر ساده من از زندگیست این
باشد بیا درست بکن طرز این نگاه

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

حسن وبلاگ من

داشتن وبلاگ خوبی هایی دارد که گه گاه دوستان قدیمی را می یابم اول مرضیه را یافتم بعد بتول بعد از آن هم در یک روز که اصلا انتظارش را نداشتم الناز سری به وبلاگ من زد و اینبارهم  الهه. یافتن دوستان قدیمی حسنی است که وبلاگم دارد و من نمی توانم از آن چشم پوشی کنم. امیدوارم دوستان دیگر هم روزی به اینجا سر بزنند.

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

جملات قصار من

چند جمله از خودم:

  • کسی که به دنبال زندگی می دود به آن خواهد رسید ولی کسی که برای زندگی می دود به جای می رسد که به چیزی نرسیده است.
  • آدم باید با مشکلات بجنگد نه از آن فرار کند آنان که فرار کرده اند به جایی نرسیده اند.
  • گدایی در شهر سرد نیست چون قبل از اینکه گدایی کند می میرد.
  • آفتاب پارادوکس جالبی است که با برف بر روی زمین می تواند در یک زمان باشد هر چند که با هم دشمنند.
  • ریاضیدانها آدمهای بیکاری بودند که روابط منطقی کشف کرده اند که آنهایی که سرشان شلوغ است ازآن استفاده کنند.

شعر : در انتظار رسیدن به آرزو

لباس های اتو کرده را
بر چوب رختی آرزو آویخت
تا در لباس فردا اتو کشیده آداب دان شود
او منتظر نشسته که روزی
یک عده خاطراتش را پاک
و به آرزویش عمل کنند
تا با کفشهای نو با یک لباس ساده و رسمی
اتوکشیده و مرتب
در خیابان آرزو قدم بزند
زیرا از این لباسهای چرک خسته است
از پیجامه ها
از چروک شدنهای پشت هم


آنقدر منتظر نشسته
که دیگر کفشهایش جلوتر از خودش
قدم زنان به بن بست آرزو رسیده اند.