۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه
دکوراسیون
شعر : ریاضی ساده زندگی
این جمعه بی حساب سر می شود
با جبری از روزگارطی می کنم
آمار این چند روز را در جیب های خالی ام
انبار می کنم
و فکر می کنم:
"این مردمان خوش خیال
که حرفهای شان در یک حساب ساده با جبر نمی خواند
و احتمال حوادثی که برایشان می آفتد از سر انگشت فردفردشان خیلی بیشتر است
و ریاضی ساده زنده بودنشان
در یک نمودار ساده تکرار منحنی
که شیب مرگ و زندگی درآن بی نهایت است
تکرار می شود
این روزها چقدر با ریاضی رندگی ساده می شود."
شعر : چانچه بر دوش
این شعر را ابتدا در وبلاگم گذاشتم ولی بعد خواهرم آن را ویرایش کرد حالا قبل از عمل آن:
چانچه بر دوش می رود در باد
سمت راهش شنید این فریاد
"سیب، آلو، قشنگ بادمجان
نرو آقا مرا نبر از یاد"
دوشها زیر بار چانچو بود
قلب از اتفاق فردا شاد
مرغ با تخم مرغ بر دوشش
-"بخر آقا که مرغ این را زاد"
-" چندتا تخم مرغ می خواهی؟"
-"پنج یا شیش هرچه باداباد!"
-" به خدا چند می شود آقا؟"
-"هر چه دادی خدا خیرت داد."
او که در کوچه های تنهایی
از غم نان نمی شود دلشاد
می رود سرخ می شود شانه
تا که شیرین به خواندش فرهاد
دوش ها زیر بارچانچو سرخ
و غم دل نمی رود از یاد
او همیشه میان بازار است
حرف او بود "خدا خودش می داد."
15/7/1381
و بعد از عمل آن:
چانچه بر دوش می رود در باد
شنبه بازار بود پر فریاد
"سورخ گوجه قشنگ بادمجان"
"نوشو آقا مرا نبر از یاد"
دوشها زیر بار چانچو بود
دلش از دشت اولش شد شاد
مرغ و مرغانه بو چانچو بار
"بهین آقا می جان ببه آزاد"
مرد پرسید چند شد آقا
"هرچه دادی خدا خیرت داد"
او در آن کوچه های تنهایی
باز هم فکر نان شب افتاد
می رود سرخ می شود شانه
از غم نان نمی شود دلشاد
دوشها زیر بار چانچو سرخ
غم دل را نمی برد ازیاد
او همیشه میان بازار است
شنبه بازار باز هم فریاد
شعر : ماجرای شنبه
این شعر و شعر چانچه بر دوش را زمانی در شب شعر دانشگاه تربیت معلم خواندم حالا اینجا می آورم هیچ ادعای بر شر بودنشان ندارم. یادآور روزگار نوشتنشان است.
و شنبه پیش پای شما زنده بود یک دختر
نوشته بود که زنده است انتهای این دفتر
وزیر تیر چراغی که روشنش می کرد
نشسته بود و چادر نکرده بود به سر
شما که قصه تنهایش زبر دارید
بگو بلند بگو مانده بود او "آخر"
و صف که باز گذر می نمود از دختر
و دخترک که هنوز انتظار داشت به سر
گذشت شنبه شب آمد و دخترک آنجا
نشسته بود بود و چشمش که خشک بود به در
میان خواب نه بیداریش تجسم کرد
پرید سمت خیابان ببیندش آخر
صدای غرش فریاد از گلو پرید
"نیا جلو برو کنار خطر..."
صدای ترمز ماشین غریو جیغ بلند
و خون سرخ که پاشیده شد به روی سپر
و مرد چشم به هم زد و دخترک افتاد
و چشم هایسیاهی ز حادثه شد تر
و باز تیر چراغی که منتظر می ماند
بر روی سینه او بود عکس یک دختر
15/7/1381شعر : کابوس های بانو
از چشمهایم قطره ای باران نمی بارید بانو
از حرفهای دیشب من باز بیزارید بانو
من غصه هایم را برایت پست خواهم کرد
گفتم جوابم را بده حال که بیکارید بانو
از شعر های غصه دارم حرف خواهم زد
می فهمم امشب باز بیدارید بانو
دیشب کنار جا نمازت خواب من دیدی
دیشب کنار جا نمازت خواب من دیدی
گفتم" که چندین سال بیمارید بانو"
این خوابتان کابوس های بی نظیری بود
باشد تمامش می کنم چون سنگ دیوارید بانو
باشد تمامش می کنم چون سنگ دیوارید بانو
۱۳۸۸ مهر ۷, سهشنبه
آرزوهای بزرگ برای محمد
آرزو همیشه خوب است به خصوص آرزوهای بزرگ. من آرزو های زیادی برای محمد دارم یکی از آرزوهای که برایش دارم این است که روزی نقاش شود آنقدر نقاش معروفی که سبکی برای خودش داشته باشد. این یکی از آن همه آرزو های بزرگ من برای محمد است. قرار است که امروز مریم نقاشی هایش را توی وبلاگش بگذارد اگر نگذاشت من می گذارم. تا ابتدای آرزویم را به شما نشان دهم.
خاطره : دلتنگی برای حصارک
امشب شب اولی است که خوابگاهم را عوض کردم آمده ام بنت الهدی اینجا خیلی بهتر از خوابگاه فجر یک است. چقدر برای به دست آوردن همین حق دویدم ولی حق گرفتنی است نه دادنی و من هم به این معتقدم. نمی دانم چرا یک لحظه نمی توانستم معتقدم را بنویسم. بگذریم سوادم را بید زده بود.
فردا هندسه منیفیلد دارم کمی خوانده ام ولی هنوز گیج می زنم باید خیلی بیشتر از این ها کار کنم جبر هم که واویلا ست حتی کتاب ندارم فردا می خرم. راستی کمی سرما خورده ام. فردا سری به دکتر هم بزنم. مامان و مریم و مرضیه حتی علی هم نگرانم هستند فکر می کنم باید خوب درس بخوانم. از این کار خوشم می آید مشکلم با انگلیسی خواندن است برای همین کمی از درس خواندن طفره می روم. امروز یک هفته ای است که به ارومیه آمده ام و آن را به اندازه نیاز می شناسم. الان خیلی خوابم می آید چون روز سختی داشتم اما باید درس بخوانم و این جبری است که برای جبر خواندن به خودم فشار بیاورم. راستی یادم رفت که گفته ام دانشگاه قبول شده ام یا نه! حالا دیگر همه می دانند که قبول شده ام حتی خواجه حافظ هم می داند. نمی دانم چرا چرند می گویم.
دوباره به دانشگاه که آمده ام دلم برای حصارک تنگ شد. حصارک جای که خاطره زیادی دارم گاهی سخت گاهی خوب گاهی غریب گاهی عجیب گاهی تلخ گاهی شیرین. دیگر به بدیهایش فکر نمی کنم. مثل اینکه همین دیروزبود که حصارک بودم. توی خانه اصلاً دلم برای دانشگاه تنگ نمی شد اما حالا همانطور که دلم برای خونه تنگ می شه دلم برای حصارک تنگ می شه. بگذریم خسته ام و درس دارم!
یکشنبه 9/7/85
ارومیه خوابگاه بنت الهدی
ساعت 11:10
اشتراک در:
پستها (Atom)