۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

خاطره : مسافر


"مسافر از اتوبوس پیاده شد
چه آسمان لطیفی
و خیابان غربت او را برد!"
چند روز بود که چیزی ننوشته ام، حتی وقتی قم رفتم. آمدم بنویسم ولی خسته بودم وننوشتم. حالا دارم می روم خانه توی اتوبوسم باز هم بد خط می نویسم. حالا یاد آمد حتما نوشته های توی کتاب مصاحب را بنویسم. وای چقدر اتوبوس دور می زند. فکر می کنم مسافری را توی رستوران بین راه جا گذاشته است.
قم مسافرت جالبی بود تنهایی توانستم از عهده اش بربیاییم فکر نمی کردم که تنها سفرکردن این قدر راحت باشد. کمی جسارت و شجاعت می خواهد . راستی خود قم، قم شهر عجیبی است توی قم احساس کردم که باید چادر بپوشم. شهری که مردمانش چادر یا روبنده دارند و یک غریبه خواهی بود بدون چادر و عجیب. راستی شانس آوردم که موقع برگشت بچه های دانشگاه را دیدم و با هم آمدیم. در کل تجربه خوبی بود و زیارت و درددل کردن با خدا. به نظرم دعا کردن هیچ وقت تقدیر حتمی را بر نمی گرداند بلکه اعتماد به نفس و قوت قلب به انسان می دهد تا بتوان به نتیجه دلخواه خود برسد. اما هنگام دعا انسان فکر می کند که تقدیر حتمی با دعایش بر می گردد و این موجب امیدواریش می شود. من وقتی دعا می کنم و ملتمسانه دعا می کنم با وقتی که به دعا احتیاج ندارم و درباره آن فکر می کنم نظرم فرق می کند.

دارم برای کنکور کارشناسی ارشد می خوانم زبان تخصصی ام را افتاده ام. ولی انگیزه ای برایم ایجاد شده که کنکور قبول شوم. دارم مصاحب می خوانم چقدر بد خط می نویسم مدادم را گم کرده ام حال مجبورم با خودکار بنویسم وبد خط.
خدای من کمکم کن که توانایی خود را بتوانم بروز دهم و کنکور قبول شوم. دیگر حال نوشتن ندارم
.
.
.
برگشتم  یادم آمد درباره دانشکده جدید نگفته ام که افتتاح شده احتمالاً تربیت معلم هم می شود خوارزمی. حالا چیزی ندارم تا بعد...
تو کوهین دارم می نویسم و همش دارد اتوبوس پیچ می خورد بهتراست ننویسم جا قحطی که نیست.
سه شنبه 8/7/1382

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

شعر : سوز سردی آذر




نمی دانم کسی از دوستان ماه رمضان سال 80 را به یاد دارد یا نه؟ همان سالی که به خاطر سرما و سردی آبهای خوابگاه و دیگر مشکلات صنفی اعتراض کردیم و به خاطر اعتراضاتمان جلو در وزرات علوم رفتیم و شب را آنجا خوابیدیم و سحرگاه همان شب ماه رمضانی مارا با سلام و صلوات به دانشگاه برگردانندن و معاون وزیر آمد و دانشگاه سه هفته تعطیل شد.خاطر آن روز طولانی است که باید یک روز کامل آن را  بنویسم اما شب قبل از آن تحصن این شعر را در خوابگاه سرودم.

سوز سردی آذر
کسی دوباره از این روز ها خبر دارد
کسی نگفته چه توشه چه جیز بردارد
عبور خاطره بود سکوت دلگیرش
زمین حادثه بود دلم زمین گیرش
شما که خاطره دارید از حوالی ما
و روزهای خوش روبه راه عالی ما
کمی به حزن شما غبطه می خورم افسوس
بخاطرات شما روزگار اقیانوس
همیشه پیش شما خاطرات می میرد
زمین گرفته دلش آسمان نمی میرد
چه می شود که اوضاع به کام ما باشد
مهار حادثه در دست رام ما باشد
کسی دلش به حال کسی نمی سوزد
دو چشم حادثه بر روی عشق می دوزد
کسی ز سردی این روزگار می نالد
کسی به حزن دل انگیز خویش می بالد
ز داد بی کسی ما ز سردی ناهید
طواف لحظه ای ما به گردن خورشید
در این تحصن ما دادهای پر درد است
اتاق کوچکمان بی حضورمان سرد است
چه کار می کنم امشب که حادثه خوابید
میان شب زدگان ماهتاب می تابید
طنین حادثه در این لفافه می گنجد
زحرف های تو امشب کسی نمی رنجد
کسی به خاطر سرما زآب می نالد
ز سوز و سردی آذر ز خواب می نالد
هوای بی کسی ما عبور پاییز است
دلم ز غصه و دردت همیشه لبریز است
چطور می شود امشب سرود حادثه خواند
ز حرفها گذشت به قعر حادثه راند
بیا دوباره از این جا عبور کن برگرد
بیا دوباره غزل را مرور کن برگرد.

شعر : گفتند نامه برایت بنویسم


سلام
گفتند برای تو نامه بنویسم
آخر چه سود دارد نوشتن برای تو
هر شب برای تو گفتم
اما چه سود کرد برایم
بی هیچ رخصت و ترحمی
فردا همان دیروز بود
باورت نمی شود
که بدبختی بیشتر می شود
هرسال ساده مردم
با داس هاشان به زمین رفتند
با عرقهای تب دار خود
زالو به پا برمی گشتند
اما سهمشان از سال پیش کمتر بود
باور نمی کنی
که آب مزرعه کم بود
دیشب دو پای شکسته ام را
که درگچ خوابیده بودند
و از درد می نالیدند
در بسترجا گذاشتم
تا شبانه به سر مزرعه بروم
که آبهای مرا ندزدند
آخر برای تو نامه نوشتن
چه سود
فردا می روم
بدون پایم
و تمامی سنگهای جاده را در می آورم
تا چلاغها مثل من به آبادی برسند
و درختها را می برم
که کسی از درخت نیفتد
تا پایش درون گچ بماند
دیشب از تب دیوانه شدم
خرده ای بر من نگیر
گفتند نامه بنویسم
شاید تختی رایگان ببخشند
برای کسی که پایش درد می کشد
و برای کسی که جوی به مزرعه اش نمی رسد
و نگران است
فردا حتماً کسی خودش را بردار نمی آویزد
روزنامه ها را خبرنکنید
امروز برایت دیگر نامه نمی نویسم
نامه ام را پس بدهید
من لباس های وارونه را نمی پوشم
با کلاس نیستند
و تختهای میله ای را دوست ندارم
من را با خود نبرید من هنوز دیوانه نشده ام.
13/12/79

شعر : وعده های پنج شنبه

این شعر را برای کسی نخوانده به جز الهام اگر یادش باشد یک شب توی زیر زمین خوابگاه نسترن برایش خواندم. آن شبی که دختری داشت سازش را توی همان زیر زمین تمرین می کرد یاد آن روز ها بخیر.


امروز پنج شنبه کنار جسد نشست
او فکر می کند که او زنده می شود
هر پنج شنبه وعده او در کنار اوست
او منتظر نشسته که او حرف می زند
یا مثل روزگار قدیمی که عصرها
فریاد خویش به آواز می دهد
او در نگاه ساده خود فکر می کند
لج کرده است
بعد زمانی دوباره او لب باز می کند
و به او خنده می زند
با این همه ز خویش پریشان نمی شود
در آن شبی ز حرص
به او حمله می کند
چاقو تیز بر لبه میز بود
که در قلب او فشرده شد
و خونی به رنگ سرخ فواره می کند
و روی فرش آرام سرخ شد
این پنج شنبه نیز کنارش نشست گفت:
" تو ای عزیز من چرا قهر می کنی؟
من هم ز روی خشم سرت داد می زنم
باشد قبول حرف شما
روی چشم من
من باورم نمی شود که تو قهر کرده ای.
... من می روم به چشم."
در بسته می شود تا پنج شنبه ای دگر
که از راه می رسد دسته گلی سفید برایش گرفته است.

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

ماهی قرمز

دیروز ماهی قرمز ما مرد و من حالا از زبان مادر شنیدم . ماهی قرمز کوچکی که از عید تا حالا با ما مانده بود سه تا بودن ودر تنگ کوچک ما دم تکان می دادن شاید این یکی از سه تای دیگر خوش شانس تر بود چون آزادی را زودتر از بقیه چشید. چون مرگ نیز یک نوع آزادی است اگر خوب نگاه کنیم. فکر کنم حرف مرا می فهمید؟



این نوشته ها شعر نیستند!


این سه نوشته  شعر نیستند ببخشید راستش این نوشته ها را توی دفتری چک نویس پیدا کردم لای نتایج انتخابات دوره ششم مجلس که مشخص بود تندتند اسامی نمایندگان برگزیده شهرهای مختلف را از روی رادیو یا تلویزیون نوشته شده بوده اند پیدا کردم پس تاریخ آن به همان زمان بر می گردد. این نوشته ها اسمی نداشتند من اسمی برای آنها گذاشتم:


شعر : خواب


امشب خوابم نمی برد
می خواهم گوسفندهای را
که از پلی می گذرند بشمارم
یک گوسفند
دو گوسفند
سه گوسفند...
دویست و پنجاه گوسفند
این ها که تمامی ندارند
یک چیز دیگر را می شمارم
که لااقل زود تمام شود تا بخوابم
آه بانک های شهر را می شمارم
یک سر کوچه
دومی آن طرف خیابان
اوه چقدر زیادند
توی شهر ما یک عالمه بانک است
نمی شود این همه را شمرد
خب
چند بار کتک خورده ام
یک بار که گوش ترا گاز گرفتم
مادر زد توی گوشم
یک بار شیشه شکستم
دیگر
اره خیلی زیاد است
می شود یک دادگاه علنی علیه خودم
اصلاً بچه کتک نخورد آدم نمی شود
"واقعا چوب معلم گله هر کی نخوره خله"
می روم یک چیز دیگر را می شمارم
مثل انگشتها را
یک انگشت
دوتا
پنج تا این دست
پنج تا آن دست
ده تا توی دوتا پا
خواهرم هم که انگشت دارد
اصلا  نمی شود این همه را شمرد
اگر بشمارم که صبح می شود
باید یک چیزی را شمرد که کم باشد
مثلا یکی دوتا
فهمیدم فقط یکی یکی است
آنهم
یک خدا
یک خدا
حال می روم می خوابم 
شب بخیر.